‌۷۸۸۸ بار

هفت هزار و هشتصد و هشتاد و هشت بار
خورشید بر دوش من افتاده
و هر بار سنگین‌تر و سوزان‌تر از بار دوش

مسیحی بودم این سال‌ها مصلوب
بر داری دست دوخته چشم‌ها به دور

کسی بودم که بودم که بودم
دیری به درون دادگاه ناصلح
به گناه آمدن محکوم به بودن

بی‌وزن و پوسیده پر از پر
پر از کاه، پر از پوچ، پر از خار، پر از ناخواستنی‌ها، پر از برگ‌های کهنه
میان این همه کاشته بکاشته
برافراشته به دست برزگر

نیا نزدیک، نیا نزدیک، آدمم من


به دنبال زندگی

شبانه تنها در جایی بی‌ستاره
به دنبال زندگی
معین و دهخدا زیر و رو کردم

بی‌هدف، در بیابانی بی آب و علف
برای جرعه‌ای بندگی
یا چه می‌دانم بردگی کردم

پی پیرنگی از آنچه عشق می‌نامند
چه رنگ‌ها بر بوم من
که ناشیانه در هم نکردم

به جستجو در خوابی از خوابی
خانه به خانه، در به در
خانه‌ها را ترک گفتم:

«مریخ، دیواری پر از میخ
قاب‌ها پر از خالی افتاده شکسته
بی‌صدا، جز من کسی نیست اینجا»

جوابی هیچ نبود، اما سؤال بسیار
با شهابی، زمین
بازآمدم، گشتم گرفتار

مرد، تیر، تفنگ، بوی باروت و جنگ
معاشقۀ سربازی و سربازی
گلوله، دود، فریاد و مرگ

چشمانم بسته تنم به داری دست‌ها
صدایی گنگ گفت آماده
چیزی گذشت از من، چه بود؟
آواز گنجشک‌ها…

بندرعباس

بندرعباس
تبعیدگاه مخالفین اکثر
خشم خورشید به دریا
دو حفره به چشمان یک زن

بندرعباس
مأمنگاه مهاجرین اکبر
سقف امید به سرها
دو لقمه به دهان یک مرد

بندرعباس
زیر تایرهای پیر پر پرز
تکه کوهی که کندند
هر روز اگر بود

بندرعباس
سوختگی عکس‌های قدیمی
صدای گردیدن بشکه
از لبه به گوش کرها

بندرعباس
پستانی خشکیده پر شیر
سوخت و سوخت ریخته
به باک رهگذر شب


 

سیر اَ درد (گویش بندرعباسی)

تا هُندی اُمنَدونِه کِه کِه
بودُم، وا خُ چه اُمکِه
رحم اِدنَهَستَه، عزیزُم
تو بد اِدکِه

تا تُمدی اُمنَدونِه کِه کِن
نومُم کِه اَدونِه چِن
شرم اِدنَهَستَه، عزیزُم
ای نه حَکـّـِن

عشک، عشکُ کدیم
عاشکُ، شابو سهیم
نه اَمرو
که دل به دل اَزُن زمین

مِه نَ دردُنُم اسیر
سیر اَ درد مَخُند که چه هُند
سر دل سادَه‌اُم
شُکُشتی وا کین

واژه‌نامه:
| هُندی: آمدی | اُمنَدونِه: ندانستم | وا خُ چه اُمکِه: با خود چه کردم | اِدنَهَستَه: نداشتی | اِدکِه: کردی | تُمدی: دیدمت | کِن: کیست | نومُم: نامم | اَدونِه: می‌داند | چِن: چیست | ای نه حَکـّـِن: این نه حق است | عشک: عشق | عشکُ کدیم: عشق‌های قدیم | عاشکُ: عاشق‌ها | شابو: می‌شدند | اَمرو: امروز | اَزُن: می‌زند | مِه نَ دردُنُم: من در دردهایم | اَ: از | مَخُند: می‌خواندم | هُند: آمد | شُکُشتی: کشتندش | وا: به، با |


رنگین کمُن (گویش بندرعباسی)

خاشَه دلُم که مُم مَه
خاشَه دلُم که بَپ هَه
که کاکا هَه و دادا
شادَه حال دل او وَه

شُوُم دراز روزُم تار
رحم اینینی روزگار
چَلی دوش رو هر چی صَبار
هر چی عمرَه رَه وَ زیر بار

زودَه چِکَه که مُم رَه
زودَه چِکَه که بَپ رَه
به کا بگَه تو دادا
کولَه‌بار غم اُمهَه

وا کا رَه روزُن جُن
سر مَگِه وا آسَمُن
چِمَک مَکِردَه و شعر مَخُند
تا بادُم ایزَه بَن اُمبُرُند

ول و تِلُم نَ خیابُن
پُهتُم ایزَدی اَ زَمُن
سر ایگِتی سیل بارُن
به چه نِتای رنگین کمُن

واژه‌نامه:
| خاشَه: خوش بود | مُم: مادر | مَه: دارم | بَپ: پدر | هَه: هست، است | کاکا: برادر | دادا: خواهر | شادَه: شاد بود | وَه: وقت، زمان | شُوُم: شبم | اینینی: ندارد | چَلی: خراب شد، ریخت | دوش: دیروز | هر چی صَبار: هر چه فردا بود | هر چی عمرَه: هر چه عمر بود | رَه: رفت | وَ (وا): به، با | بار: آوار، خرابی | زودَه چِکَه: چقدر زود بود | بگَه: بگو | اُمهَه: دارم | روزُن جُن: روزهای زیبا | سر مَگِه: سر می‌گرفتم | آسَمُن: آسمان | چِمَک مَکِردَه: می‌رقصیدم | مَخُند: می‌خواندم | بادُم ایزَه: باد مرا زد | بَن: بند، طناب | اُمبُرُند: بریدم | ول و تِلُم: سرگردانم | نَ خیابُن: در خیابان | پُهتُم ایزَدی: کهنه و فرسوده شده‌ام | اَ: از | زَمُن: زمان | سر ایگِتی: سر گرفته | بارُن: باران | به چه نِتای: برای چه نمی‌آیی | رنگین کمُن: رنگین کمان |


شگفتی فضا

از مرکز به سرگرد تام، از مرکز به سرگرد تام
کلاهی کن به سر و قرصی کن دهان
از مرکز به سرگرد تام
سرانجام رسیده زمان آن
که شمارش و پرواز شوند آغاز

ده نه هشت هفت شش پنج چهار سه دو یک
پرتاب

مرکز، از زمین به سرگرد تام
تو کاری کردی کلان
که دو روزیست از دور ایستاده جهان
رها کن کپسولت را که نیست زمان

سرگرد تام از فضا به زمین
اینجا دریست در کمین
که باز که شد باد برد مرا چنان و چنین
به دوردست‌ها، آنجایی که نیست طنین

که اینجا خردست خانه به چشم‌ها
خردتر از دیروز

زمین زیر ابرهاست و اما باران به دریا

راه اگر بود بلند و انبوه
ستوهی نبود اما
نه حال اندوهی بهر آن فضاپیما
به یار بگویید دلدار ماند در سما

از مرکز به سرگرد تام
اشتباهی بوده در ارقام

سرگرد تام به گوشم، تمام
سرگرد تام به گوشم، تمام
سرگرد تام به گوشم، تمام
تمام

خردست خانه و ویران
خردتر از دیروز

زمین زیر ابرهاست و اما باران به دریا


ترجمه آزاد ترانۀ «شگفتی فضا» از دیوید بویی


 

شرر شعر تو

گیسوان فراوان تو آشفته
رخسار گلسار تو اشکفته
دستانت سبز و رگ‌هایت آبی
ساری و سوزان و افروخته

تو به ترنم به تن تراویده
شبانه شرر شعرت شاریده
طاعتی کن به کلام مؤمنت
دل به دام کافر و بی‌دین مده


 

بچه‌گربه

یه بچه‌گربه، سر راه مرده
بوی تعفّن سرتاسر شهر
مسجد تا کافه، همه‌جا گرفته

توله‌سگی تنها، مرده سر راه
سرتاسر شهر بوی تعفّن
پایین تا بالا، گرفته همه‌جا

منزجر از ضجّه‌های زن‌های زنجیر به‌دست
شده شهروند نمونه توی شهری تو قفس
آخه سخته خیلی درد بدون دون بودن
مادرش کجاست ببینه که روحش رو ربودن

سمبل قداست و دین و ایمان و هر چه هست
یقه بسته از رو شمشیر واسهٔ باده‌پرست
آره سخته خیلی درد بدون دون بودن
به چه قیمتی ولی نوک مرغ‌ها رو بریدن

گربه بی‌گناه، توله بی‌پناه
تنهای تنها، مردن سر راه

جاده خاکیه، مونده رد پا
جاده خالیه، مونده رد ما


نیمای ناکام

ترانه‌ای گاه و بی‌گاه روی تکرار
سیل ویرانگری پشت سد افکار
گذر تند و بی تب و تاب هر شب
در اتاق سوت و کور و تیره و تار

همه این‌ها تشکیل زندان زمین داد
و فریاد

دریایی آبی دور درهای حیات
گدایی، گدای رهایی و نجات
روزی درمانده دل و قایق زد به آب
به عشق زندگی یا رمیدن ز ممات

همه این‌ها تشکیل جزیرۀ جان داد
چه آزاد!

مردی جنوبی در بطری‌های خالی
پی دیروز و امروز، آن همه سالی
که پر از درد از دیدگانش گذر کرد
کاوید، جویید، نوشید، آه چه ابتهالی

همه این‌ها تشکیل نیمایی ناکام داد
ای آحاد


در کودکی

کودکی
در کودکی
نبود غمی
نه، حتی کمی!
چه آغوش محکمی

از مادرم
و پدرم
برادرم
خواهرم
دوستان همدمم
همدمم

گذشت اما من
گم شدم
در هر قدم
در آن همه دمم
با خودم
خودم

خانۀ مورچه
در آن باغچه
زیر آن آسمان
کنار آن درخت
آب گرفته بود
راه گرفته بود

خانۀ آدمی
دچار همان غمی
همان قدیمی
که روزی کودکی
دیده بود، شد
خندیده بود، شد