در کودکی

کودکی
در کودکی
نبود غمی
نه، حتی کمی!
چه آغوش محکمی

از مادرم
و پدرم
برادرم
خواهرم
دوستان همدمم
همدمم

گذشت اما من
گم شدم
در هر قدم
در آن همه دمم
با خودم
خودم

خانۀ مورچه
در آن باغچه
زیر آن آسمان
کنار آن درخت
آب گرفته بود
راه گرفته بود

خانۀ آدمی
دچار همان غمی
همان قدیمی
که روزی کودکی
دیده بود، شد
خندیده بود، شد


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *