به دنبال زندگی

شبانه تنها در جایی بی‌ستاره
به دنبال زندگی
معین و دهخدا زیر و رو کردم

بی‌هدف، در بیابانی بی آب و علف
برای جرعه‌ای بندگی
یا چه می‌دانم بردگی کردم

پی پیرنگی از آنچه عشق می‌نامند
چه رنگ‌ها بر بوم من
که ناشیانه در هم نکردم

به جستجو در خوابی از خوابی
خانه به خانه، در به در
خانه‌ها را ترک گفتم:

«مریخ، دیواری پر از میخ
قاب‌ها پر از خالی افتاده شکسته
بی‌صدا، جز من کسی نیست اینجا»

جوابی هیچ نبود، اما سؤال بسیار
با شهابی، زمین
بازآمدم، گشتم گرفتار

مرد، تیر، تفنگ، بوی باروت و جنگ
معاشقۀ سربازی و سربازی
گلوله، دود، فریاد و مرگ

چشمانم بسته تنم به داری دست‌ها
صدایی گنگ گفت آماده
چیزی گذشت از من، چه بود؟
آواز گنجشک‌ها…

شرر شعر تو

گیسوان فراوان تو آشفته
رخسار گلسار تو اشکفته
دستانت سبز و رگ‌هایت آبی
ساری و سوزان و افروخته

تو به ترنم به تن تراویده
شبانه شرر شعرت شاریده
طاعتی کن به کلام مؤمنت
دل به دام کافر و بی‌دین مده


 

بچه‌گربه

یه بچه‌گربه، سر راه مرده
بوی تعفّن سرتاسر شهر
مسجد تا کافه، همه‌جا گرفته

توله‌سگی تنها، مرده سر راه
سرتاسر شهر بوی تعفّن
پایین تا بالا، گرفته همه‌جا

منزجر از ضجّه‌های زن‌های زنجیر به‌دست
شده شهروند نمونه توی شهری تو قفس
آخه سخته خیلی درد بدون دون بودن
مادرش کجاست ببینه که روحش رو ربودن

سمبل قداست و دین و ایمان و هر چه هست
یقه بسته از رو شمشیر واسهٔ باده‌پرست
آره سخته خیلی درد بدون دون بودن
به چه قیمتی ولی نوک مرغ‌ها رو بریدن

گربه بی‌گناه، توله بی‌پناه
تنهای تنها، مردن سر راه

جاده خاکیه، مونده رد پا
جاده خالیه، مونده رد ما


نیمای ناکام

ترانه‌ای گاه و بی‌گاه روی تکرار
سیل ویرانگری پشت سد افکار
گذر تند و بی تب و تاب هر شب
در اتاق سوت و کور و تیره و تار

همه این‌ها تشکیل زندان زمین داد
و فریاد

دریایی آبی دور درهای حیات
گدایی، گدای رهایی و نجات
روزی درمانده دل و قایق زد به آب
به عشق زندگی یا رمیدن ز ممات

همه این‌ها تشکیل جزیرۀ جان داد
چه آزاد!

مردی جنوبی در بطری‌های خالی
پی دیروز و امروز، آن همه سالی
که پر از درد از دیدگانش گذر کرد
کاوید، جویید، نوشید، آه چه ابتهالی

همه این‌ها تشکیل نیمایی ناکام داد
ای آحاد


در کودکی

کودکی
در کودکی
نبود غمی
نه، حتی کمی!
چه آغوش محکمی

از مادرم
و پدرم
برادرم
خواهرم
دوستان همدمم
همدمم

گذشت اما من
گم شدم
در هر قدم
در آن همه دمم
با خودم
خودم

خانۀ مورچه
در آن باغچه
زیر آن آسمان
کنار آن درخت
آب گرفته بود
راه گرفته بود

خانۀ آدمی
دچار همان غمی
همان قدیمی
که روزی کودکی
دیده بود، شد
خندیده بود، شد