چاپلین، ولگردی که خود سینماست

چارلز چاپلین در ۲۴سالگی، یعنی فقط چند روز پس از ورود به عرصۀ سینما و بازی در یک فیلم، آن شخصیت خنده‌داری را خلق کرد که برایش شهرتی جهانی به ارمغان آورد و حتی امروزه آشناترین و مشهورترین تصویر خیالی از نوع بشر به شمار می‌رود؛ شخصیتی که نمادی‌ست برای کمدی و حتی خود سینما.

ظاهراً چاپلین شخصیت ولگرد کوچولو را به شکل بداهه و بدون فکر قبلی آفریده است. در حدود پنجم ژانویۀ سال ۱۹۱۴، او که به شخصیت کمیک جدیدی برای فیلم تک‌حلقه‌ای بعدی‌اش نیاز داشت، به انبار لباس استودیوی کی‌اِستون رفت و کمابیش با همان لباس و آرایش و شخصیتی که ما اکنون می‌شناسیم از آن‌جا بیرون آمد. او پیش‌تر روی صحنه، شخصیت‌های بسیاری آفریده بود، و پس از آن هم شخصیت‌های دیگری روی پردۀ سینما آفرید، اما هیچ شخصیتی، چه از‌آنِ خودش و چه از‌آن دیگر کمدین‌ها، این قدرت و اثر را نداشته است. چاپلین در ده سال نخست زندگی‌اش مصائبی بیش از آن‌چه غالب انسان‌ها در طول یک عمر به خود می‌بینند، شاهد بود. پدرش که از خوانندگان نسبتاً موفق تماشاخانه‌های لندن بود، ظاهراً به دلیل خیانت‌های همسرش، خانواده‌اش را به حال خود گذاشت و به الکل و مرگی زودرس پناه برد. مادرش که از بازیگران معمولی تماشاخانه‌ها بود، به هر دری می‌زد تا شکم چارلز و نابرادری‌اش، سیدنی، را سیر کند. اما پس از این که مادرش سلامتی روحی و جسمی خود را از دست داد (نهایتاً برای همیشه در تیمارستان بستری شد)، این دو برادر دوره‌هایی طولانی را در نوانخانه گذراندند. به این ترتیب چارلز چاپلین در دهمین سال تولدش با فقر، گرسنگی، شیدایی و مستی والدینش، قساوت خیابان‌های فقیرنشین لندن و ماهیت غیربشری نوانخانه آشنا بود. ولی او با تکیه بر خود و با حفظ عزت نفسش، از این مهلکه جان سالم به در برد.

او در ۱۰سالگی، ابتدا به بازی در نمایش رقص با کفش‌های چوبی و سپس ایفای نقش‌های کمیک پرداخت، و هنگامی که در سال ۱۹۰۸ به گروه «کمدین‌های بی‌کلامِ» فِرِد کارنو پیوست، با انواع و اقسام نمایش آشنا بود.

کارنو مدیر تماشاخانه‌ای در لندن بود که تولیدات کمدی خود را به راه انداخته بود و چندین شرکت را اداره می‌کرد و یک «کارخانۀ سرگرمی» (fun factory) داشت که کار آن، ارائه و تمرین طرح‌ها، تعلیم بازیگران و فراهم ساختن صحنه‌ها و وسایل نمایش بود. کارنو از درک ذاتی کمدی برخوردار بود و چندین نسل از کمدین‌های بااستعداد، از جمله استن لورل و خود چاپلین را تعلیم داد. طرح‌های کارنو از لحاظ اندازه و شکل و حالات و حرکات، پیش‌درآمدی بودند بر کمدی‌های کلاسیکِ کوتاه و تک‌حلقه‌ای.

هنگامی که چاپلین در مقام ستارۀ شرکت کارنو در ایالات متحده برنامه اجرا می‌کرد، شرکت کی‌استون با پیشنهادی کاری سراغ او آمد. مک سِنِت، مدیر شرکت کی‌استون، تا حد زیادی همتای هالیوودی کارنو به شمار می‌رفت؛ یعنی مدیری که استعدادی خاص در زمینۀ کمدی داشت. چاپلین پس از بازیِ آزمایشی در فیلمی با عنوان «امرار معاش»، در نهایت نقشِ ابدی خود را ابداع کرد (شمایل ولگرد کوچولو، اولین بار در فیلم «مسابقۀ اتومبیل‌رانی در ونیز»، ساخته‌شده در سال ۱۹۱۴ ظاهر شد) و در مجموعه‌ای از فیلم‌های تک‌حلقه‌ای بازی کرد که در طی چند ماه او را درون کشور به شهرت رساند. قدرت و تأثیر ولگرد کوچولو از آن‌جا ناشی می‌شد که چاپلین تمامی تجربیاتش را در نخستین دهۀ زندگی‌اش اندوخته و در قالب خودش ریخته بود و آن را به شکلی کمیک که در گذر زمان توانسته بود بر آن احاطۀ بسیار یابد، اجرا می‌کرد.

سرعت سرسام‌آور تولید فیلم در شرکت کی‌استون، به چاپلین فرصت نمی‌داد که سبک کمیک پرظرافتش را پرورش و بسط دهد. از همین روی، خیلی زود از مک سِنِت خواست تا به او اجازۀ کارگردانی دهد، و پس از ژوئن سال ۱۹۱۴، دیگر خود همۀ فیلم‌هایش را کارگردانی می‌کرد. او پس از پایان قرارداد یک‌ساله‌اش با مک سِنِت، کی‌استون را ترک کرد و به دنبال مزایا و پاداش بیشتر، و مهم‌تر از همه، استقلال هنری و آزادی عمل بیشتر، از شرکتی به شرکتی دیگر می‌رفت.

فیلم‌های تک‌حلقه‌ای و دوحلقه‌ای با بازیگری او در شرکت کی‌استون (۱۹۱۴، ۳۵ فیلم) و شرکت اِسِنِی (۱۹۱۵، ۱۴ فیلم) که توزیع‌شان بر عهدۀ شرکت میوچوال (۱۹۱۶ تا ۱۹۱۷، ۱۲ فیلم) بود، بیانگر پیشرفت مداوم او هستند: بسیاری بر این باورند که او هرگز روی دست بهترین فیلم‌های خود در میوچوال بلند نشد؛ فیلم‌هایی از قبیل «یکِ بامداد»، «سمساری»، «ایزی‌استریت» و «مهاجر». چاپلین در واقع ویژگی‌هایی از خود نشان داد که در آن زمان در عرصۀ ساخته‌های کمدی سینما، کاملاً تازگی داشت. این ویژگی‌ها عبارت بودند از «هنرِ بازیِ بدونِ کلام که در بالاترین سطح اجرا می‌شد، حضور توأمان غم و تأثر، و بیان نقدهایی جسورانه بر مسائل اجتماعی.»

چاپلین در سال ۱۹۱۸ استودیویی تأسیس کرد و تا ۳۳ سال بعد در آن‌جا با استقلالی بی‌مانند به فیلم‌سازی مشغول شد. او در آن‌جا فیلم‌های درخشانی برای پخش و توزیع توسط شرکت فِرست‌نَشِنال ساخت که از میانشان می‌توان به این عناوین اشاره کرد: «دوش‌فنگ» (۱۹۱۸)، که برداشتی کمیک از جنگ جهانی اول است. «زائر» (۱۹۲۳)، که به تعصبات مذهبی می‌تازد، و «پسربچه» (۱۹۲۱)، که کمدی‌ای منحصر به‌ فرد و سرشار از احساسات است و در آن، چاپلین بیش از هر فیلم دیگری، به درد ماندگارِ فقر، و زندگی در نوانخانه و تجربیات دوران کودکی خود می‌پردازد.

چاپلین در سال ۱۹۱۹ با همراهی داگلاس فربنکس و مری پیکفورد و دیوید وارک گریفیث، شرکت یونایتد آرتیستس (هنرمندان متحد) را بنیان نهاد و باقی فیلم‌های آمریکایی‌اش را در این شرکت تولید کرد. نخستین فیلمی که او در این شرکت تولید کرد، «زن پاریسی» (۱۹۲۳) بود؛ کمدی اجتماعیِ درخشان و نوآورانه‌ای که به دلیل غیبت چاپلین در آن، جز در یکی از نماها که حضوری کوتاه دارد، مورد توجه تماشاگران قرار نگرفت. او در فیلم «جویندگان طلا» (۱۹۲۵)، سختی‌ها و مشقت‌های جویندگان طلا در کلوندایک را در قالب کمدی‌ای ناب به تصویر کشید. تولید فیلم «سیرک» (۱۹۲۸) که از فیلم قبلی هیچ کم نداشت، با سختی روبرو شد و همزمان با طلاق چاپلین از همسر دومش بود. این فیلم نیز لحنی تلخ و گزنده داشت. چاپلین که می‌دانست پدیدۀ گفتار در سینما، نقطۀ پایانی بر زندگی شخصیت ولگرد است، در خلال دهۀ ۱۹۳۰ دو فیلم صامت دیگر ساخت و همچون سازشی نصفه‌ و‌ نیمه با دوران سینمای ناقط، آن‌ها را با موسیقی و جلوه‌های صوتی همراه کرد. فیلم نخست، «روشنایی‌های شهر» (۱۹۳۱)، کمدی-ملودرامی احساسی و بسیار تأثیرگذار است و دومین فیلم، «عصر جدید» (۱۹۳۶)، که در آن ولگرد با تماشاگران وداع می‌کند نیز نقدی کمیک است بر عصر ماشین و تکنولوژی، و طنز آن کماکان گیرا و گزنده است.

چاپلین، این را وظیفۀ خود می‌دانست که از استعدادهای کمیکی که داشت، در راه نقد زمانۀ خود بهره گیرد. او با ساختن فیلم «دیکتاتور بزرگ» (۱۹۴۰) در خاک آمریکایی که در آن سال‌ها از جنگ حذر داشت، و با هجو دو شخصیت هیتلر و موسیلینی، [نزد دولتمردان] به شخصیتی منفور تبدیل شد و با ساخت فیلم «موسیو وردو» (۱۹۴۶) در نخستین روزهای پارانویای جنگ سرد، وضع خود را بیشتر از پیش به خطر انداخت. او در این فیلم به گونه‌ای طنزآلود، اعمال و رفتار آدمکشی حرفه‌ای را با قتل عام در جنگ، مقایسه می‌کند.

جای پای چاپلین دیگر در آمریکا قرص و محکم نبود. اف‌بی‌آی که از دهۀ ۱۹۲۰ پرونده‌هایی برای او در قفسه‌هایش داشت، حکم تکفیر چاپلین را با استناد به عقاید لیبرال و عیان او، گرایشش به متفکران چپ، و امتناعش از پذیرش ملیت آمریکایی، از مدت‌ها پیش صادر کرده بود. همین دستگاه بود که زن جوان و در شرایط بی‌ثباتی به نام جُون بَری را واداشت تا به چاپلین اتهاماتی بزند. از جمله این که چاپلین پدر فرزندی‌ست که به‌تازگی خانم بَری در رابطه‌ای نامشروع با او، زاده است. بعداً این اتهام رسماً رد شد، اما آبروی چاپلین لطمه دید و اف‌بی‌آی نیز فعالیت‌های برنامه‌ریزی‌شده‌ای برای رسواسازی چاپلین در پیش گرفت و او را به هواداری از کمونیست‌ها متهم کرد.

«روشنایی صحنه» (۱۹۵۲)، که فیلمی بااحساس دربارۀ لندنِ دوران کودکی چاپلین است و به مصائب ساختن کمدی و دمدمی بودن و تغییر ذائقۀ عوام می‌پردازد، بیانگر شهرت پایمال‌شدۀ چاپلین و حسرت او نسبت به گذشته بود. هنگامی که چاپلین برای حضور در اولین نمایش «روشنایی صحنه» به لندن رفته بود، ادارۀ اف‌بی‌آی، دادستان کل کشور را واداشت که با لغو اجازۀ برگشتِ او، جلوی ورود دوباره‌اش را به کشور بگیرد و همچون فردی خارجی با او رفتار کند. پس از این، چاپلین باقی عمر خود را در اروپا سپری کرد و تنها یک بار، در سال ۱۹۷۲، برای دریافت اسکار افتخاری به هالیوود بازگشت؛ هالیوودی که ظاهراً قصد داشت رفتار بدی که در گذشته با چاپلین شده بود را جبران کند. چاپلین از سال ۱۹۵۳ به همراه همسرش، اونا اونیل و هشت فرزندش در شهر وِوِه واقع در سوئیس، زندگی خود را گذراند.

او به فعالیت خود در زمان تبعید نیز ادامه داد و با ساخت فیلم «سلطانی در نیویورک» (۱۹۵۷)، سوءظن‌ها و سیاست کمونیست‌هراسی در دورۀ مک‌کارتیسم را مورد هجو و هجمه قرار داد. چاپلین در سال ۱۹۶۷، آخرین فیلم خود با عنوان «کنتسی اهل هنگ‌کنگ» را با بازی مارلون براندو و سوفیا لورن ساخت، و گرچه از نظر نامساعد مطبوعات نسبت به آن آزرده‌خاطر بود، اما تا آخر عمر کار بر پروژۀ جدیدش با نام «عجیب‌الخلقه» را هیچ‌گاه زمین نگذاشت. او علاوه بر این کارها، زندگی‌نامه‌اش را نیز در دو جلد نوشت و به چاپ رساند، و برای فیلم‌های صامتش موسیقی ساخت. چارلز چاپلین در سال ۱۹۷۵، لقب سِر دریافت کرد و در نخستین روز سال ۱۹۷۷ چشم از جهان فرو بست.

در سال‌های اخیر، منتقدانی که از نعمت اطلاعات تاریخی گسترده بی‌بهره و شاید تحت تأثیر رسوایی چاپلین در دهۀ ۱۹۴۰ بوده‌اند، دستاوردهای او را دست کم گرفته‌اند. محبوبیت روزافزون چاپلین در آن سال‌ها به هالیوود کمک شایانی کرد که در میانۀ وقوع جنگ جهانی اول، به ثروتی کلان و مقبولیتی جهانی برسد. فرهیختگی و ظرافتی که چاپلین به کمدی‌های اصطلاحاً بزن‌بکوب بخشید، به اندیشمندان نشان داد که هنر می‌تواند در خلال سرگرمی و تفریحی کاملاً مردم‌پسند نیز متجلی شود و جای هنر فقط در آن تولیدات خودآگاهانه‌هنری نیست که سینما همواره در بدو زایشش سعی می‌کرد به واسطه‌شان برای خود احترام کسب کند. به هر روی، ولگرد کوچولوی چاپلین در دهه‌های ۱۹۱۰ و ۱۹۲۰، بازیگوش و بهادر به نبرد با جهانی خشن و قدرنشناس برخاست، و شمایلی تازه را به میلیون‌ها انسان محروم، یعنی نخستین مخاطبان سینما شناساند تا چون بلاگردان و قهرمان‌شان باشد.

― «تاریخ سینمای جهان، آکسفورد». نویسنده: دیوید رابینسون. مترجم: امید نیک‌فرجام. با کمی تصحیح و ویرایش.


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *