خزعبلات معمولاً شبانه

۲۶ بهمن ۹۸ | «اولین خزعبل»
قراره توی خطوط این نوشته‌ها، هر خزعبلی که عشقم می‌کشه، به هر سورطی که دلم می‌خواد بنویسم. اولش هم یه تاریخ می‌زنم که وقتی پیرتر شدم، بفهمم کِی، دقیقاً چه روزی، توی روزهای خامی، چه شِر و وِری نوشته‌م. احتمالاً خوندنش برای بقیه عذاب‌آور باشه، چون این‌ها، یعنی این کلمات، به قصد لذت کسی نوشته نمی‌شن –می‌شن، داره چس‌کلاس می‌آد–. پیش خودم این کار رو نوعی تمرین برای انتقال سریع و بی‌پردۀ افکارِ معمولاً مریضم می‌دونم –همیشه مریض–؛ یه جور خودشناسیِ نصفه‌ونیمه –شسته‌رفتۀ چرندیات. خدا به منِ بدبختِ ذهنی‌ش رحم کنه–.
امروز خیلی اتفاقی، –آره، ارواح عمۀ چارمت– متوجه شدم که فرهنگ عامیانۀ نجفی، مدخلی برای کلمۀ «ک‍‌‍یر» نداره –ذهن مریض! !Fa‌g–. شاید بپرسید این چه دغدغه‌ایه مرد حسابی؟! که باید در جواب بگم این هم یه نوع دغدغه‌ست مرد حسابی‌تر! من از سانسور بیزارم، به هر صورتی که بخواد باشه. احتمالاً افرادی که از زیرنویس‌ها و ترجمه‌ها گذرشون به این‌جا خورده، –مرده‌ها!– بهتر متوجه این مسئله باشن. سانسور به هر شکلی، در هر اندازه‌ای، مخرب و مسخره‌ست. نوعی فحشه از طرف نهادهای سانسورچی به آدم‌ها که «شما نمی‌فهمید چی براتون خوبه و چی بده؛ منم که می‌دونم، پس گه زیادی نخورید و بیایْد این گه‌هایی که من می‌گم رو بخورید.» ولی خودمونیم، اگه به نیمۀ پر آفتابه نگاه کنیم، سانسور همچین چیز بدی هم نیستا. حتی باید شکرگزار باشیم، آخه اگه سانسور نبود، اختناق نبود، سرکوب نبود، اون‌وقت ما بنده‌های غرقه در ناز و نعمت و آزادی، چگونه ارزش راستینِ حقوق نداشته‌مان را چنین با دل و جان می‌درکیدیم؟ هان؟! (رکب را با پرسشی بلاغی زده و ادامه می‌دهد…) –از ده‌متری مشخص بود گوزو. بلاغی! هنر کرده مثلاً– ولی گذشته از این روده‌درازی‌ها، سیاست سانسور هیچ‌وقت مثل امروز این‌قدر بی‌اثر نبوده. بخش زیادی‌ش به لطف خود عمل سانسوره، چون که ذهن افراد رو بیشتر از همیشه تشنۀ کنکاش در وادی ممنوعه‌ها می‌کنه. پس هر چقدر بیشتر سانسور باشه، همون‌قدر هم بیشتر کنج‌ها کاویده و زیر فرش‌ها گشته و پرده‌ها برداشته و رازها برملا و روایح گندکاری‌ها بلند و کلاً بخوایْم خلاصه بگیم، کاسه‌کوزه‌های سانسورچی‌ها، چپه می‌شن. بِه است بیش از این جاده‌خاکی نزده و به مسیل دلست بلگلدم.
این‌ها رو ریختم بیرون که بگم، کلمه‌ها گناهی ندارن. نباید عقده‌هامون رو سر کلمه‌های بدبخت خالی کنیم. پاک کردن فلان‌کلمه از فلان‌کتاب کاری بی‌فایده‌ست. به قول گوستاو ک‍‌‍یرشهوف یا شاید هم ترجمه‌ای از ضرب‌المثلی چینی: –داره مهبل (بر وزن مُهمَل) می‌گه– «هر چه سدّی را بلندتر سازی، آب بیشتری پشتش انباشته خواهد شد.» حذف کلمات، اونم از کتابی که کارش ضبط گفتار عامیانه‌ست هیچ عایدی نداره جز برجسته‌سازی حماقتِ باعث و بانی سانسور.
#زنده‌بادک‍‌‍یر –حیف که تفنگی دم دستم نیست–


۲۸ بهمن ۹۸ | «مال و منال حاجلال»
«به قصد خیر که سرک کشیدیم، دیدیم مال و منال حاجلال، غالباً به این‌ها مثلاً خلاصه می‌شد: یک باب خانۀ آجرنما ته کوچۀ شهید راستگو که فقط چون درش آن‌جا بود می‌گفتند ته کوچه است، سه دهنه دکانِ خدا-می‌داند-در-خدا-می‌داند-متر توی راستۀ بازار خودی‌ها، دو دستگاه ماشین که یکی‌شان سبک و برای رفت‌وآمد درون‌شهر بود و دیگری سنگین که چه عرض کنم، از دور گویی کوهی روان بود که جاده‌ها را یک‌به‌یک قورت می‌داد. بقال محله‌شان می‌گفت پا به خانه‌اش که می‌گذاشتی، بر دیوار هال، چهار قبضه برنوی عتیقه می‌دیدی که با هم دو ضربدر می‌ساختند. مرغ هم داشت حاجلال، زیاد؛ مرغداری بود در واقع. بیرون شهر. کنار یخ‌سازی‌اش. کسی که مرغ داشته باشد، تخم‌مرغ هم دارد. در دهاتی که نامش ته فامیل حاجلال یادگار مانده بود، جایی‌آباد، پدرش، حاج‌آقای‌اصلی، یک قطعه زمین درندشت، او هم ارثیه از پدرش، برای حاجلال به ارث گذاشته بود. دخترها هم که خواهران حاجلال باشند در باغ‌های زمین گه‌گاهی می‌چرخیدند و از درختان و زمین خدا نصیبی می‌بردند. باقی اموال چندان به چشم نمی‌آمد و خرد حساب می‌شد؛ البته همۀ این‌ها در مقیاس خود حاجلال است که بهتر از عموزاده‌هایش نیمچه‌درکی از ارباب‌رعیتی داشت و در این دنیای ظاهراً جدید بر بنده‌خداهای از-خدا-بی‌خبر اطرافش، آن را پیاده‌ می‌کرد.»
–خُ که چی؟–


۲۹ بهمن ۹۸ | «دلخوشی»
دلم خوشه که حداقل تاریخ هست. تاریخ جان، این‌هایی که بر سر ما گذشت رو بعداً هر وقت تونستی، برا آینده تعریف کن.


۳۰ بهمن ۹۸ | «مرده»
سال‌هاست که مرده‌ای. صبح‌به‌صبح موهای جسدت را شانه می‌زنی و نعشش را به این سو و آن سو می‌بری. آخر که چه؟ کیلومترها با جنازه‌ات طی می‌کنی، در جاده‌ها، در آسمان، بی‌هدف. شب‌ و روز دندان‌هایت را مسواک می‌زنی، هر چند وقت ناخن‌های دست و پای لاشه‌ات را می‌گیری، موهای زیر بغل و شرمگاه و ریش و سبیلت را صاف می‌کنی، همه و همه برای این که بوی گندت به این زودی‌ها در نیاید، اما می‌آید. گند همۀ لاپوشانی‌هایت، آن اداهای زندگی کردن‌ها، بالاخره در می‌آید. دیر و زود دارد، اما… نیازی به گفتن نیست. تو مرده‌ای و خودت بهتر از هر کسی می‌دانی. –با کی حرف می‌زنی؟ ها؟– خودت بهتر از هر کسی می‌دانی.


۱۳ اسفند | «ادارۀ آگاهی»
آگاهی‌ات را که اداره می‌کند؟ خودت؟! دروغ نگو. با چشم‌های خودم دیده‌ام که هر روز آدم‌های آن‌ها از روی دیوار کله‌ات می‌پرند داخل و تو تازه دنبال زیرشواری‌ات می‌گردی. انگار زیرشلواری قدرتی فراطبیعی دارد و قرارست در آن لحظه معجزه‌ای کند یا رازی مهم از زندگی‌ات را حفظ. چرا خوابی همیشه؟  چشم‌هایت پف کرده‌اند، هیچ نمی‌بینی که مستأجرت یکی از آن‌هاست. به شوخی و خنده می‌گیری، انگار نه انگار! بجنب تا دیر نشده، بالاخانه را خالی کن. همان بهتر که خودت تابستان‌ها آن‌جا بخوابی تا دیگری. شاید آخر سال مقداری پول کم بیاید، اما خب… هیچ چیز بی‌بها نیست. دست کم آن وقت خیالت از خیالات خودت راحت است و هر آن‌چه در آن‌جا داری بین خودت می‌ماند.


۱۷ اسفند ۹۸ | «انجمن TV-World تی‌وی‌ورلد می‌ترسد و تن می‌دهد»
امروز، تقریباً چند ماه بعد از خروجم از گروه ترجمۀ تی‌وی‌ورلد، توی یکی از بخش‌های این انجمن، خبری رو در مورد واکنش رسول‌اف به سانسور فیلم‌هاش نوشتم [تصویر]، اما خودِ خبرِ مادرمرده با سانسور مواجه شد! البته این‌جور رفتارها از سوی مدیران انجمن‌های خودگردانِ بله‌قربان‌گو چندان عجیب نیست. ولی من این وسط فقط می‌تونم حسرت بخورم… حسرت و حسرت… که ما آدم‌ها چطور ناآگاهانه و از سر ترس، سانسور رو به اصلی نهادینه در تمامی امور زندگی‌مون تبدیل می‌کنیم. این اتفاق نمونه‌ای کوچیک از خروارها نمونه‌ست. همیشه می‌ترسیم. حرف نمی‌زنیم. نه‌تنها حرف نمی‌زنیم، بلکه دهن بقیه رو هم می‌بندیم. آخرش کی برنده‌ست؟ اونی که دو روز دیرتر فیل‌تر می‌شه یا جناب نامحترم سانسورچی که ما خودمون زحمتش رو کم می‌کنیم؟!
پ.ن: پس از ابراز اعتراض (بدون توهین)، مدیر انجمن IP بنده رو به بند کشید. با این حال شکرگزارم که این شخص بر مسند قدرتی در دنیای غیرمجازی ننشسته، وگرنه خدا می‌دونست…
پ.ن۲: علاوه بر IP، خود حساب کاربری هم محدود شد. اوجِ هراس از کلمات.


۱ فروردین ۹۹
واااااااااااااااااااااااااااااای! زمین دور خورشید چرخید. برم به بقیه تبریکش بگم. –واقعاً رفت تبریک بگه–


۴ اردیبهشت ۹۹ | روح‌نگاره‌ها
در این‌جا تصاویری نایاب را از حالات روحی‌ام، در اختیار عموم می‌گذارم. امید است که این به اصطلاح روح‌نگاره‌ها، روزی به کار روانکاوان آید:
ثبت ۱، … (به‌روزرسانی می‌شود)


۵ اردیبهشت ۹۹ | چرا؟
با توجه به خزعبلِ ۲۶ بهمن ۹۸، این تصویر رو ببینید.
باسن آدم می‌سوزه از این کارا.


۱۲ اردیبهشت ۹۹ | حیوانِ خردمند
توی جمعمون، یکی از بچه‌ها گفت توی فلان‌دانشگاه، شب‌ها انواع حیوون‌ها، مث سگ و شتر و گاو می‌آن و می‌چرخن. جواب دادم می‌خوان درس بخونن. دوباره بلندتر گفتم. باز هم گفتم. عصبانی شدن که «شوخی‌ت رو فهمیدیم، دیگه بسه.» شوخی بدی بود. می‌خواستم بگم آدم هم آخرش حیوونه. کلاً خوب در نیومد. باید از این به بعد واضح‌تر بشوخم. این مثلاً طنزنوشتۀ جدیدمه: پروانه شیدا بود، با دخترش شاپرک از پنجره پرید پایین. روی سر جهان افتادن و هیچ‌کس زنده نموند. –اینا رو تیر و مرداد بنویس. الان هوا هنوز خنکه، به کار کسی نمی‌آد–


 

تک‌گویی «موشکله من»

* بسیاری از جملات، بدون حضور تصویر، بی‌تأثیر و بی‌معنی‌اند. لطفاً پیش از خواندن متن، فیلم کوتاه «موشکله من» را تماشا کنید.

این فیلم در مورد مشکلات منه. مشکل من اینه که در مورد مشکلاتم فیلم می‌سازم، و از فرط فقر غنای تصویری به کلام رو میارم. مشکل من آم…  مُش‍… مُ‍… مُش‍… مُش‍… مُشک‍… مُش‍… مُشک‍… مُش‍… مُش‍… مُشکل من ای‍ن‍… مشکل من اینه که نمی‌تونم خوب مشکلمو بیان کنم. مشکل من اینه که نمی‌تونم جملاتمو تموم… مشکل من نبودن موسیقی متنه. مشکل من آز… آزاردهنده بودن و بیش از حد بلند بودن صدااای موسیقی متنه. مشکل من اینه که زود از موسیقی متن خسته میشم.

مشکل من اینه که مشکلم درونیه و واسه کسی جذاب نیست. مشکل من اصلاً جذاب نیست. مشکل من زشته. مشکل من یه بازیگر بی‌اعتمادبه‌نفسه که سر جای عمل زیبایی قبلیش، دوباره عمل زیبایی کرده. مشکل من تشخیص مشکلاتمه. یعنی جان‌بخشی به مشکلاتمه. مشکل من اینه که می‌خوام خوار هر چی ابراز کردنه رو بگام، ولی نمی‌دونم با چه مدیومی. مشکل من اینه که هر مدیومی دیدم، برام گشاد بود. مشکل من اینه که لاغرم. مشکل من اینه که تنم برام مهم نیست و تنم داره از هم می‌پاشه؛ وطنم داره از هم می‌پاشه. مشکل من ناهماهنگی تصاویر و کلماته. مشکل من حوصله‌سربر بودنمه.

مشکل من کشتن زمانه.
مشکل من کشتن زمانه.
مشکل من کشتن زمانه.
مشکل من کشتن زمانه.

مشکل من به تخم گرفتن قوانین فیزیکه.

مشکل من اینه که وقتی ایده‌ای ندارم، در مورد نداشتن ایده، ایده‌پردازی می‌کنم.

مشکل من خندیدن به خودمه. مشکل من نقض پیوستگی صحنه‌هاست. مشکل من لحظۀ یه ساعت و سی و دو دقیقه و سی و نه ثانیۀ فیلم فروشنده‌ست. مشکل من اینه که ارجاع میدم. مشکل من اینه که خودارجاعم. مشکل من تغییر بی‌خود و بی‌جهت کنتراسته. اونم نه ۱ بار، نه ۲ بار، نه ۳ بار، بلکه ۴ بار. مشکل من سوءاستفادۀ عمدی از اشتباهات غیرعمدیمه. مشکل من پیچیدگی زبانه. بین خودمون بمونه. بینمون بمونه. بینمون بمونه.

مشکل مِه این که زبُن مادریم بندِرین، ولی باید با آدم‌ها فارسی صحبت کنم. اَند بیساید آی وانا لِرن انگلیش. اَند بیسایدز آی وانا لِرن انگلیش.
مشکل من شک کردن به هستیمه. یعنی سؤالمو سین کرده، اما ج نمیده. ها؟ ها؟ مشکل من اون بدبختیه که خواست خودکشی کنه، رفت بالای برج ایفل، ولی خودشو ننداخت. خودشو حلق‌آویز کرد! مشکل من گروتسکه. مشکل من حس شوخ‌طبعی نچسبمه.
مشکل من اجتماعه. مشکل من تنهاییه. مشکل من انتقال حجم زیادی از اطلاعات توی مدتی محدود با کلماتی معدوده. مشکل من واج‌آرایی افراطیه. مشکل من اینه که نمی‌دونم مشکلم چیه.

مشکل من فراموشیه.