پرترۀ دوشیزه‌ای شعله‌ور (۲۰۱۹)

    

تماشای چهارمین اثر به‌یادماندنی و بی‌شک انقلابی سلین سیاما، مرا وامی‌دارد به تمام آن درام‌های تاریخی پوشالی و تصنعی‌ای بیندشیم که در طول سالیان دیده‌ام. فیلم‌های پرطمطراقی دربارۀ اشراف‌زادگان، که معمولاً برای زنان محصولی سفارشی و کلیشه‌ای‌ هستند؛ بسیار کم پیش می‌آید که در این دسته فیلم‌ها، به واقعیات زندگی شخصیت‌های زن، فراتر از آن که در نهایت با که ازدواج خواهند کرد، پرداخته شود.

در این فیلم تفکربرانگیز و پرظرافت، با فضای تاریخی قرن هجدهمی که روایتگر عاشقانه‌ای میان زنی نقاش به نام ماریان (نوئمی مرلان) و سوژۀ ناراضی و ممتنعش، هلوئیز (اَدل اینل) است، مردان به حاشیه و پس‌زمینه رانده شده‌اند. ما در فیلم، تنها دو بار با مردان مواجه می‌شویم. یک بار در لحظات ابتدایی فیلم، هنگامی که مردان، ماریان را لب ساحل جزیره‌ای در برتاین (منطقه‌ای در فرانسه)، نزدیکِ عمارت خانوادگی و متروکۀ هلوئیز از قایق پیاده می‌کنند؛ و دیگر در انتهای فیلم، هنگامی که شخصیت‌های فیلم به دل جامعه بازمی‌گردند. ما در این میان، شاهد رابطۀ عاشقانۀ تکان‌دهندۀ دو زن هستیم و نیز نگاهی می‌اندازیم به مفهوم آزادی برای زنانی که در حول و حوش دهۀ ۱۷۷۰، تحت سلطۀ جامعه‌ای مردسالار می‌زیستند.

ما در ابتدا، سرپیچی‌ها و نافرمانی‌های کوچکی می‌بینیم. هلوئیز از این که پرتره‌اش را نقاشی کنند، امتناع می‌ورزد. قرارست این پرتره، پیشاپیش برای شوهر آینده‌اش که هرگز او را ندیده است، فرستاده شود تا فرضاً اگر آن اشراف‌زادۀ میلانی، زیبایی چهرۀ هلوئیز را تأیید کرد و پسندید، با یکدیگر ازدواج کنند؛ و آنگاه پرترۀ کذایی، به دیوار خانۀ اعیانی مرد آویزان خواهد شد تا یادآوری‌ای همیشگی برای هلوئیز از جایگاهش همچو دارایی و مِلکی متعلق به شخصی دیگر باشد. از آنجایی که هلوئیز پیش از این یک بار از کشیدن نقاشی پرتره‌اش جلوگیری کرده است، ماریان باید تظاهر کند که برای قدم زدن و همصحبتی با او به آنجا آمده است تا بدین صورت بتواند پنهانی چهرۀ او را به‌دقت نظاره کند، به خاطر بسپارد، و شب‌به‌شب در تنهایی بکِشد.

سیاما از هرگونه تمایل فیلم به سوی ملودرام‌های غلوآمیز می‌پرهیزد و ترجیح می‌دهد که به احساسات، با ظرافت و باریک‌بینی بپردازد، و به مدت قابل توجهی، در حرکات، اشارات و نگاه‌ها خلاصه‌شان کند، و نه این که لَخت و بی‌پرده با کلمات بروزشان دهد. در همین راستا، از تبدیل شخصیت مادر هلوئیز (والریا گولینو) به انسانی ظالم دوری می‌کند؛ او تنها مادری‌ست مطیع شرایط و خانواده‌دوست، که خواهان هر آن چیزی‌ست که از سوی جامعه به نفع دخترش تلقی می‌شود. ما در طول فیلم از پدر خانواده چیزی نمی‌شنویم (احتمالاً فوت کرده است).

برای هلوئیز، مسئلۀ ازدواجِ بی‌شناخت و گریزناپذیرش، به خودخوری منجر می‌شود؛ این درک از شخصیت او اما در لفافه حاصل می‌شود، هنگامی که هلوئیز از آزادی‌های کتاب خواندن و گوش سپاردن به موسیقی در صومعه پیش از آن که به خانه فرستاده شود، صحبت می‌کند. وقتی هلوئیز از خواهرش که گویی در نامه‌ای برای انتقال سرنوشتش به او عذرخواهی کرده حرف به میان می‌آورد، موضوع خودکشی ذهن‌ها را به خود مشغول می‌کند؛ زیرا خواهر هلوئیز پیش‌تر از این به نامزدی همان مرد در آمده بوده و چندی بعد انتهای پرتگاهی یافت می‌شود؛ آنگونه که از زبان سوفی (لوآنا بیرامی)، ملازم خانه درمی‌یابیم، فریادی از زبان خواهر هنگام سقوط برنیامده است. با گذشت زمان، فیلم در قیاسی کاملاً سمعی و بصری گه‌گاه از فضای داخلی تاریک و ساکن خانه که از زن‌ها توقع می‌رود در آن باقی بمانند، جدا شده و مشتاقانه به پهنۀ باز و پرجنب و جوش دریا با موج‌های خروشان کوبنده بر صخره‌ها سرک می‌کشد.

در قصه‌ای سنتی‌تر و مرسوم‌تر از این، به‌راحتی امکانش وجود داشت که ماریان در مقام نقاشی غیراشرافی، به نمادی از ناتوانی و عجز همچو جِین اِیرِ شارلوت برونته تبدیل شود، اما از همان ابتدای فیلم، هنگامی که ماریان برای نجات بوم نقاشیِ‌اش از قایق به دریا می‌پرد، سیاما شخصیت ماریان را رادیکال‌تر از حد معمول تعیین می‌کند. هلوئیز از این حقیقت که ماریان مجبور به ازدواج نیست، حیرت‌زده می‌شود و آرام‌آرام به او اعتماد می‌کند؛ حتی به او اجازه می‌دهد که پرتره‌اش را نقاشی کند. در طول فیلم، سیاما با دقتِ تمام، حوصله به خرج می‌دهد و سپس به غلیان شور درونی شخصیت‌هایش می‌رسد. پس از رهسپاری مادر هلوئیز به سفری یک‌هفته‌ای، گپ و گفت‌های بیش از پیش نظربازانه و صمیمی نقاش و سوژه، راه را برای دلربایی‌های کماکان دودلانه باز می‌کند؛ همچو هنگامی که ماریان با حالتی هوسناک، بدن هلوئیز را برای پرتره تنظیم می‌کند. در ادامۀ فیلم نیز تأکید فیلمساز بر فضای محبت‌آمیزِ پس از معاشقه‌ است و نه خود عمل همبستری.

احساس آرامش خاطر و مسرت زنان در انزوایی که با هم دارند نیز به‌ واسطۀ فیلمبرداری کِلِر ماتون به ما تماشاگران منتقل می‌شود. تا به این‌جای کار، جز در یکی دو صحنۀ کوتاه که به آثار رامبرانت و کاراواجّو با سایه‌-روشن‌های متضاد می‌مانند، فیلم در ترکیب‌بندی و دامنۀ رنگ‌های درون قاب‌هایش میانه‌رو و ملایم رفتار کرده است اما به‌تدریج این عناصر نیز صریح‌تر و بیان‌گراتر می‌شوند. همچو هنگامی که زنان، به همراه سوفی، جسارت نشان داده و شبانه به همنشینی چندی از زنان محلی می‌روند؛ در این صحنه، جشن و سور زنان به نحو باشکوهی برگزار می‌شود: زنان یکی پس از دیگری با تن‌هایی درخشنده با نور آتش، از عمق تلماسه‌های قیرگون خود را می‌نمایانند. ناگهان صدای گروهی از زنان آوازخوان به گوش می‌رسد. آکاپلای مسحورکننده‌ای که آنان می‌خوانند، با توجه به عدم استفاده از موسیقی تا آن لحظه و تکیۀ بسیار بر صداهای محیط (سوختن هیزم، امواج دریا و…)، بیشتر از پیش برجستگی‌اش احساس می‌شود.

اگر افق محدود پیشروی زنان، «فضای منفی» فیلم قلمداد شود، جزئیات جذاب زندگی زنان در مرکز توجه و پیش‌زمینۀ آن قرار می‌گیرند. وقتی عادت ماهیانۀ ماریان از راه می‌رسد، این مسئله از دل دنیای فیلم برمی‌آید. همچنین کسی در برخورد با مسئلۀ حاملگی ناخواستۀ سوفی، دستپاچه و سراسیمه نمی‌شود؛ حتی به‌سختی می‌توان گفت که زنان در این باره کوچک‌ترین بحثی می‌کنند. در عوض، گروه سه‌نفرۀ زنان، واقع‌گرایانه راه حل‌های سنتی‌ای را امتحان می‌کنند که بایستی نسل‌به‌نسل، سینه‌به‌سینه، دست‌به‌دست شده و به آنان رسیده باشند: سوفی تا سرحد خستگی لب ساحل می‌دود، در خانه معجونی از گیاهانی که پیش‌تر چیده‌اند می‌خورد و از تیری چوبین آویزان می‌شود؛ پس از این تلاش‌های بی‌نتیجه، نهایتاً همگی با هم به دیدن زنی از اهالی روستا می‌روند که در صحنه‌ای فراموش‌نشدنی، در حالی که کودکان آن زن کنار سوفی می‌غلتند و بازیگوشی می‌کنند، عمل سقط جنین را بر او انجام می‌دهد.
زنان در این میان اوقات خود را به خوشی و سرگرمی هم می‌گذرانند: بازی ورق انجام می‌دهند، داستانی از اساطیر یونانی می‌خوانند و حتی در صحنه‌ای لذتبخش، به عالم هپروت پا می‌گذارند.

وقتی نه هر زنی، بلکه معشوق هلوئیز پرترۀ او را نقاشی می‌کند، فیلم حامل جنبه‌ای ضد سیستم و ناگفته می‌شود، و با تأکید آگاهانۀ بر این مشکل که زنان از قدیم‌الایام در مقام سوژۀ آثار هنری، به حاشیه رانده شده‌اند، قاعدۀ متداول و سنتی «نظراندازی مردانه» به زنان در هنر را به هم می‌ریزد. ماریان در فیلم علت این که هنرمندانِ زن چرا مجاز به نقاشی مردان نیستند را اینگونه بیان می‌کند: «به خاطر اینه که نذارن ‫کار هنری عالی‌ای ارائه بدیم.»

جالب است که نقاشی ماریان در جایگاه یک همکاری دونفره به بیننده عرضه می‌شود. هلوئیز از ماریان انتقاد می‌کند و محجوبانه با ذکر رفتارها و حرکات خاص شخصیت او که دقیق تا آن زمان مشاهده‌شان کرده، به او یادآور می‌شود که نظراندازی، همانا دوسویه است. جنبه‌های بازنمایی و قدرت نهفته در نظراندازی، مضمون‌های ثابت فیلم هستند، اما همواره در کالبد داستان عاشقانۀ خود فیلم عرضه می‌شوند و نه با موعظه‌ای دم دستی.

در ابتدای فیلم، ماریان در کلاس نقاشی‌اش، یک سوژه است. او خطاب به دانش‌آموزانش که همگی دخترند، می‌گوید: «با حوصله بهم نگاه کنید.» این جمله به همان اندازه برای ما نیز صادق است. فیلمساز در همان ابتدا به ما متذکر می‌شود که وقت بگذاریم و با حوصله و دقت به شخصیت‌ها بنگریم. در نزدیکی‌های انتهای فیلم، هنگامی که رابطۀ عشقی به آخر عمر کوتاه خود می‌رسد و تنها خاطرات و نقاشی‌ها از آن به جا می‌مانند، این تذکر فیلمساز بیشتر از پیش معنا می‌یابد. پس از تماشای چنین مداقۀ حساب‌شده‌ای در عشق و قدرت نگاه انسان، پایان ویرانگر فیلم از کمین در آمده و بر سر ما خراب می‌شود؛ پایانی که اما، کاملاً به‌درستی، از آن دسته مؤخره‌هایی‌ست که به شور و هیجان برخاسته از هنر، متکی و خوشند، نه چیزی دیگر.

– ترجمۀ نقدی بر فیلم «پرترۀ دوشیزه‌ای شعله‌ور» در ماهنامۀ Sight and Sound

نوسفراتو: سمفونی رعب و وحشت (۱۹۲۲)

    


فریدریخ ویلهلم مورنا (به اختصار ف. و . مورنا)، یکی از چهره‌های برجستۀ سینمای آلمان است که از جنبش اکسپرسیونیسم سر بر آورد و فیلم خون‌آشامیِ کاملاً شیوه‌پردازانه‌اش (Stylized) به نام نوسفراتو: سمفونی رعب و وحشت (۱۹۲۲)، امروزه یکی از کلاسیک‌های این گونۀ سینمایی است. مورنا در رشتۀ تاریخ هنر تحصیل کرده بود، اما گرایش عمیقی به تئاتر پیدا کرد و کوتاه‌زمانی پس از جنگ جهانی اول با همکاری کارل مایر و هانس یانوویچ به نوشتن متون سینمایی روی آورد. مورنا به عنوان کارگردان، تقریباً تنها در سبک اکسپرسیونیسم فیلم ساخت و فیلم‌هایی چون گوژپشت و رقاصه (۱۹۲۰، نوشتۀ مایر)، سردیس یانوش (۱۹۲۰، نوشتۀ یانوویچ) و قلعۀ اشباح (۱۹۲۱، نوشتۀ مایر) را به سینمای آلمان عرضه کرد. اما فیلم نوسفراتو بود که دورۀ درخشان اکسپرسیونیستی او را شکل داد. این فیلم اقتباسی آزاد از رمان دراکولا (۱۹۸۷) اثر برام استوکر است که هنریک گلین فیلمنامۀ آن را نوشته است.
نکتۀ قابل ملاحظۀ این فیلم، شیوه‌پردازی طبیعی آن است که با کم‌ترین هزینۀ ممکن به دست آمده، زیرا به صورت مستقل تهیه شده بود. مورنا نیز مانند کارگردان‌های اسکاندیناوی که در جریان جنگ به آلمان سرازیر می‌شدند، دلبستگی ویژه‌ای به مناظر طبیعی داشت و غالب صحنه‌های نوسفراتو را در مناظر واقعی در اروپای مرکزی با فیلمبرداری درخشان فریتس آرنو واگنر گرفت. واگنر متخصص فیلمبرداری واقعگرایانه و به‌نحوی کم‌کنتراست، با ته‌مایه‌های خاکستری بود. از آن‌جا که فیلم نوسفراتو اساساً فیلمی تریلر (دلهره‌آور) و از نظر ساختار روایی نسبتاً متزلزل است، کارگردان با چینش صحنه‌های پیاپی مسحورکننده، هراسی در بیننده ایجاد می‌کند که از لحاظ «قدرت بیانی»، گیراتر از مطب دکتر کالیگاری می‌نماید. اکسپرسیونیسم کالیگاری اساساً گرافیکی است، اما نوسفراتو از این لحاظ یک فیلم سینمایی خالص است که بیشتر به زاویه‌های دوربین، نورپردازی و تدوین متکی است تا طراحی صحنه. نوسفراتو، این سرور خون‌آشامان، گاه از زاویه‌ای چنان کوتاه فیلمبرداری شده که بر پردۀ سینما هیولایی عظیم و شیطانی می‌نماید. تعدادی از نماهای فیلم نوسفراتو طوری فیلمبرداری شده‌اند که سایۀ گسترده و زاویه‌دار خون‌آشام بر همۀ اشیاء درون قاب می‌افتد. بسیاری از تصاویر فیلم به‌کلی در عمق، طراحی و چیدمان شده‌اند، به نحوی که حرکت صحنه همزمان و با وضوح در پیش‌زمینه، میان‌زمینه و پس‌زمینه جریان می‌یابد. این ترکیب‌بندی قاب تصویر، موجب ادغام کاراکتر با منظره می‌شود، که عمدۀ «طبیعی بودن» نوسفراتو ناشی از آن است.
ترکیب‌بندی در عمق همچنین اثری درونی و ذهنی ایجاد می‌کند که در خاطر بیننده می‌ماند. در نزدیکی‌های اواخر فیلم، آن گاه که شخصیت زن اصلی فیلم با نام اِلِن در پیش‌زمینۀ قاب تصویر به پنجرۀ اتاقش خیره شده و مراسم انتقال تابوت یکی از قربانیان خون‌آشام را تماشا می‌کند، چنان فیلمبرداری شده که گویی صحنه از میان‌زمینه تا ابدیت گسترده شده است، و بدینسان تلخی جنایت‌های نوسفراتو تشدید می‌شود. سایۀ تقسیم‌کننده قاب در این صحنه نیز بر سیه‌بختی نیمی از اهالی شهر تأکید می‌کند. مورنا و واگنر در این فیلم برای خلق فضایی فوق‌طبیعی ترفندهای سینمایی‌ای به کار بردند که شاید امروزه پیش پا افتاده به نظر رسند. مثلاً جنگلی که کالسکۀ نوسفراتو را همچون شبح در بر گرفته با استفاده از نگاتیو منفی به دست آمده، و قدرت و سرعت فوق‌طبیعی نوسفراتو با تکنیک فیلم‌برداری قاب‌به‌قاب، به شیوۀ حرکت تندشونده حاصل شده است. با این حال، فیلم نوسفراتو بدون تردید یکی از شوم‌ترین و هراس‌آورترین فیلم‌هایی است که تا کنون ساخته شده است. همانگونه که منتقد معروف بلغاری، بلا بالاش، در جایی نوسفراتو را همچون «سوز منجمدکننده‌ای که از دنیای باقی وزیده است» توصیف می‌کند.

«تاریخ فیلم‌های روایی سینما»، نویسنده: دیوید ا. کوک، مترجم: زنده‌یاد هوشنگ آزادی‌ور، با کمی تغییر


حین و قبل از ترجمۀ این فیلم با خودم خیلی کلنجار رفتم که بالاخره از چه لحن و زبانی استفاده کنم. در ترجمۀ میان‌نویس‌های این فیلم با تقریباً پنج نوع متن سر و کار داریم: ۱- «شرح وقایع» به قلم یکی از کاراکترها که عملاً حکم راوی رو داره، ۲- «کتاب “در باب خون‌آشام‌ها”»، ۳- «گفت‌وگوها»، ۴- «نامه‌نویسی‌ها»، ۵- «ستون روزنامه‌ها»، و ۶- «اسناد و مدارک»
در ترجمۀ همۀ این‌ها بایستی لحن و زبان مناسبی به کار برد. علاوه بر این، باید بازۀ تاریخیِ متن رو هم در نظر بگیریم؛ داستان فیلم در سال ۱۸۳۸ میلادی، یعنی نزدیک به ۲۰۰ سال پیش اتفاق می‌افته و خود فیلم هم نزدیک به ۱۰۰ سال پیش ساخته شده. با یه دو-دوتا چهارتا، به این نتیجه می‌رسیم که متنِ مبدأ، یعنی مادۀ خام و اولیۀ کار ترجمه، متنی مبتنی بر تصور مؤلفینِ اثر از یک قرن پیش از خودشونه. حالا منِ مترجم باید یک‌صد سال بعد، تصور مؤلفینِ اثر از متنی متعلق به یک قرن پیش از خودشون رو بازسازی کنم. شاید یه کم عجیب باشه، ولی منطقِ ترجمه اینو میگه.
که البته من سمت همچین کاری نرفتم. چون مخاطب‌های من و در کل ترجمه‌های مستقل اینترنتی، با زبان فارسی روزمره و مستعمل نسل خودشون آشنایی دارن و خواهان نثری امروزی و آسان‌فهم هستن؛ اگر هم مخاطب‌ها رو در نظر نگیریم، خود منِ مترجم از پس همچین هدفِ بزرگ و سنگینی نمی‌تونم بر بیام، چون هنوز دانش ناقصی در این زمینه دارم و تنها با مطالعه و تحقیق چندین و چند ساله می‌تونم به همچین قدرتی در ترجمه برسم؛ که می‌دونم تا اون روز، فرسنگ‌ها فاصله دارم.
خب… بعد از سبک‌‌وسنگین کردن مسائل، به این نتیجه رسیدم که نه کاملاً نثری امروزی ارائه بدم، و نه کاملاً نثری مربوط به ۱۰۰ تا ۲۰۰ سال پیش. بهترین راه اینه که به نحوِ نه‌چندان نامحسوسی با کلماتِ کمی کهنه اما در کالبد جملاتی با ساختاری امروزی و کاملاً آسان‌فهم، حسی از فضای تاریخی به مخاطب برسونم و در عین حال سنگی سرِ راه درک و لذتِ مخاطب هم نذارم. با این روش هم فضای تاریخی رخدادها رو به مخاطب یادآور میشم و هم مفاهیم رو بی‌دردسر انتقال میدم. وضعیتِ تقریباً دو-سر-بردی به نظر میاد، البته اگه درست عمل کنیم و متن نهایی مثل یه جور لحاف چل‌تکۀ نچسب و سرهم‌بندی‌شده و مصنوعی در نیاد. به هر حال… امیدوارم در این کار موفق بوده باشم و از نتیجه راضی باشید.

دو نکته رو هم باید یادآور بشم:
۱- آوانگاری اسامی خاص با توجه به تلفظ صحیح آلمانی‌شون انجام شده
۲- در تهیۀ این زیرنویس خودم رو تنها به یک متن محدود نکردم و ترجمه رو با توجه و نگاه به چندین منبع انجام دادم. به‌ترتیب:
ترجمۀ گرترود ماندر از فیلمنامۀ هنریک گلین، میان‌نویس انگلیسی نسخۀ بنیاد فیلم انگلستان، میان‌نویس انگلیسی نسخۀ بنیاد فریدریخ ویلهلم مورنا، زیرنویس انگلیسی نسخۀ نامبرده، و میان‌نویس آلمانی نسخۀ نامبرده


بزرگترین سختی‌ای که در تهیۀ زیرنویس فیلم‌های دوران صامت سینما برای من وجود داره، تنظیم دقیق و هماهنگ خطوط زیرنویس با تصاویر میان‌نویس‌هاست؛ جوری که تا هزارم ثانیه، کاملاً دقیق و همزمان ظاهر بشن و کاملاً دقیق و همزمان هم، ناپدید. شاید اضافه‌کاری به نظر بیاد، ولی با انجام این کار، بیننده موقع تماشای فیلم، کم‌تر توجهش سمت این میره که زیرنویس جزوی جدا از فیلمه و برعکس بیشتر این احساس بهش دست میده که فیلم و زیرنویس دو عنصر به هم وابسته و جدانشدنی‌ان.
من در ترجمۀ و تهیۀ زیرنویس‌ها همیشه این مسئله رو لحاظ کرده‌م؛ اما در مورد فیلم‌های صامت سعی و تلاشم این بوده که نسبت به باقی آثار، چندین برابر بیشتر این نکته رو رعایت کنم. این حرف‌ها رو زدم که دست آخر اینو بگم که زیرنویس نوسفراتو با چهار نسخۀ مختلف، تا هزارم ثانیه و به طرز دیوانه‌واری هماهنگه! :‌)

Photoplay: اولی، نسخۀ انتشاریِ کمپانی پخش و توزیع فیلم «فتوپلی»‍ـه که کار ترمیم و تصحیحش رو بنیاد فیلم انگلستان انجام داده. به همگی این نسخه رو پیشنهاد می‌کنم. غلظت سیاهی و تاریکی صحنه‌ها در این نسخه بهتر از بقیه در اومده و همین یه ویژگی، به‌خودی‌خود، کمک خیلی زیادی به انتقال حس هراس حاکم بر فضای فیلم به بیننده می‌کنه. برای دانلود، دنبال این ریلیزها بگردید:
nosferatu 1922 remastered 1080p bluray x264-ghouls | Nosferatu.1922.1080p.720p.BluRay.x264-YIFY | خدابیامرز تاینی‌موویز

Murnau Foundation: دومی، که زمانبندی‌ش با نسخۀ قبلی به‌کل متفاوته و مجبور شدم همۀ خطوط رو دوباره تنظیم کنم، نسخۀ انتشاری بنیاد فریدریخ ویلهم مورناست. ته‌رنگ برخی از صحنه‌ها در این نسخه کمی با نسخۀ فتوپلی متفاوته. وضوح تصاویر در اینجا بیشتره اما خبری از سیاهی غلیظ و سایه‌های تیره نیست؛ بدون شک ترس کم‌تری نسبت به نسخۀ فتوپلی در این نسخه به بیننده منتقل میشه. میان‌نویس‌ها هم کمی با هم متفاوتن، که البته هیچ فرقی در داستان ایجاد نمی‌کنه. برای دانلود، دنبال این نسخه‌ها بگردید:
Nosferatu.1922.720p.BluRay.x264.RoSubbed-HD4U | Nosferatu.1922.1080p.720p.BluRay.Ganool

Kino: سومی، نسخۀ انتشاری کمپانی «کینو»ست که بیشتر در زمینۀ احیا و انتشار فیلم‌های قدیمی و دارای ارزش هنری فعالیت داره. این نسخه، همون نسخۀ بنیاد ف. و. مورناست، منتها با کمی تأخیر در شروع فیلم، و تفاوت‌های هزارم‌ثانیه‌ای در نمایش میان‌نویس‌ها. برای دانلود، دنبال این نسخه بگردید: Nosferatu.Restored.Kino.Edition.Silent.1922.1080p.720p.WEBRIP.x264.DD 5.1-NoHaTE

Pahe: و چهارمی، که از انکودهای کم‌حجم Paheست. این یکی رو برای افرادی تنظیم کرده‌م که به کیفیت تصویر فیلم هیچ اهمیتی نمیدن و به دلایل مختلف، دنبال فایل کم‌حجم‌تر و فشرده‌ترن. این نسخه فرقی با نسخۀ انتشاریِ بنیاد ف. و. مورنا نداره، فقط کمی فیلم با تأخیر شروع میشه. برای دانلود، دنبال این نسخه بگردید:
Nosferatu.eine.Symphonie.des.Grauens.1922.480p.BluRay.x264.350MB-Pahe

[Nosferatu.1922.BluRay.Fa.srt [subscene

انتقام فیلمبردار (۱۹۱۲)

    


لادیسلاو استارِویچ (۱۹۶۵–۱۸۸۲) در شهر ویلنیوس که اکنون پایتخت کشور لیتوانی است، اما در آن سال‌ها بخشی از خاک لهستان به شمار می‌رفت به دنیا آمد، و فعالیت سینمایی خود را با ساخت فیلم‌های مستند برای موزۀ قوم‌شناسی شهر خود آغاز کرد. او نخستین انیمیشنش، با نام نبرد سوسک‌های شاخ‌دار را در سال ۱۹۱۰ ساخت. این فیلم بازسازی مراسم جفت‌گیری شبانۀ این حشرات بود، چرا که در تاریکی شب نمی‌شد از آن‌ها فیلمبرداری کرد.
استارویچ برای اولین فیلم سرگرم‌کننده و غیرآموزشی‌اش، با عنوان لوکانیدای زیبا (۱۹۱۰)، تکنیکی اساسی ابداع کرد که تا پایان عمر از آن بهره گرفت. او عروسک‌های کوچکی ساخت که اجزای متحرک بدنشان مانند انگشتان، از سیم بود و اجزای ثابت بدنشان از چوب‌پنبه یا گچ. همسر استارویچ، آنا، که تسلط بر خیاطی در خانواده‌اش موروثی بود، این عروسک‌ها را از پنبه پر می‌کرد و برای‌شان لباس می‌دوخت. استارویچ خود نیز تمامی شخصیت‌ها را طراحی می‌کرد و صحنه‌ها را می‌ساخت. او سپس به مسکو نقل‌مکان کرد و در آنجا انیمیشن‌های متعددی ساخت که از میانشان می‌توان به فیلم بسیار تلخ و سیاه ملخ و مورچه (۱۹۱۱) اشاره کرد که حقیقی بودن حشرات در آن تأکیدی است بر پیام خشنش، و فیلم جذاب کریسمس حشرات (۱۹۱۲).
مهیج‌ترین فیلم استارویچ، انتقام فیلمبردار (۱۹۱۲) است که در طی داستان آن [خطر لو رفتن داستان] خانم سوسکه با ملخی نقاش رابطه دارد و آقا سوسکه نیز با سنجاقکی که رقاصۀ کاباره است در رابطه است؛ رقیب عشقی آقا سوسکه، یعنی ملخِ فیلمبردار که در رسیدن به سنجاقک بازمی‌ماند، از صحنه‌های عشق‌بازی آقا سوسکه و سنجاقک در هتل عشاق (Hotel d’ Amour) تصویربرداری می‌کند، سپس این فیلم‌ها را در سینمای محل که آقا و خانم سوسکه از قضا در آن حضور دارند، به نمایش می‌گذارد و دست آخر، قشقرقی که سر این مسئله به پا می‌شود، پای هر دو سوسک را به زندان می‌کشاند. [پایان توضیحات داستان] این هجویۀ پرجنب و جوش که دربارۀ ضعف انسان‌ها در روابط جنسی‌ و زناشویی‌ست، گزندگی خود را از تصویر مضحک سوسک‌هایی می‌گیرد که دست به کارهایی می‌زنند که انسان، آن‌ها را بیانگر جدی‌ترین و پرشورترین احساسات خود می‌داند؛ مانند صحنه‌ای که خانم سوسکه به‌مانند زن‌های عشوه‌گر حرمسرا بر کاناپه دراز می‌کشد و آغوش تمسخرآمیز معشوقش را که دوازده پا و دو شاخک متحرک دارد، انتظار می‌کشد. بازنمود انعکاسیِ مکانیزم سینما که هنگام نمایش دوبارۀ صحنه‌های پیشین برای حشرات تماشاگر، به نقطۀ اوج خود می‌رسد، به این قصه جنبه‌ای متافیزیکی می‌بخشد.

استارویچ پس از رخداد انقلاب، روسیه را ترک کرد و در سال ۱۹۲۰ در فرانسه اقامت گزید. او در آنجا ۲۴ فیلم از انواع گوناگون ساخت که در میانشان می‌توان به این آثار اشاره کرد: داستان‌هایی اخلاقی چون موش شهری و موش روستایی (۱۹۲۲) و آوای بلبل (۱۹۲۳)، ماجراهایی حماسی چون ساعت جادویی (۱۹۲۸)، برداشتی تلخ از سرباز حلبیِ هانس اندرسون با همین عنوان (۱۹۲۸)، و فیلم بلند ریناردِ روباه (یا حکایت روباه) که در سال‌های ۱۹۲۹ و ۳۰ فیلمبرداری و در سال ۱۹۳۷ اکران شد. این فیلم حالات و احساسات حیوانات را با ظرافت بسیار نشان می‌دهد.

شاهکار سال ۱۹۳۳ استارویچ، یعنی فیلم شگون‌نما با سکانسی آغاز می‌شود که دو دخترش، ایرنه و ژان (که در ساخت اغلب فیلم‌های پدرشان به نوعی دست داشتند)، نقش مادر و دختر را بازی می‌کنند. مادر برای تأمین مخارج زندگی عروسک می‌سازد و دختر که مریض است، آرزو دارد پرتقالی بخورد. مادر، عروسک‌ها را که در میانشان سگی کوچک است، برای فروش بسته‌بندی می‌کند و به شهر می‌فرستد. سگ که توسط راننده‌ای خریده و در ماشین برای زینت و خوش‌شانسی آویخته می‌شود، ناگهان می‌گریزد و می‌رود تا پرتقالی برای دخترک بدزدد، اما در مجلس رقص و پایکوبی شیطان گرفتار می‌شود! در این مجلس تمامی آشغال‌های پاریس جان می‌گیرند و به رقص و پایکویی می‌پردازند؛ ظروف شیشه‌ای خود را به یکدیگر می‌کوبند و می‌شکنند، خارهای به‌جاماندۀ ماهی‌ها پرواز می‌کنند، مرغ‌های استخوانی تخم می‌گذارند و…
سگ پس از این ماجراها پرتقال را برمی‌دارد و پا به فرار می‌گذارد، اما گروهی از کاغذهای پاره‌پوره و سبزیجات و عروسک‌ها و حیوانات او را تا خانه تعقیب می‌کنند. بخش‌هایی از این فیلم استارویچ، مانند نمایش خودروهایی که با سرعت از خیابان می‌گذرند، ساکسیفون‌نوازی که سری بادکنکی دارد که مرتباً پر و خالی می‌شود، و آن تعقیب عجیب‌غریب و دیوانه‌وار در نقطۀ اوج فیلم، همگی ادای احترامی‌اند به فیلم کوتاه و دادائیستی رنه کلر با عنوان آنتراکت. استارویچ جزئیات بصری فیلم درخشانش را با استفاده‌ای زیرکانه از صدا همراه می‌کند. او معدود صداهای سگ و شیطان را با سازهای موسیقی ایجاد کرده است و گفته‌های شیطان را برعکس ضبط کرده است تا غیرزمینی و بی‌معنا به نظر رسند.

گزیدۀ فیلم‌شناسی: نبرد سوسک‌های شاخ‌دار (۱۹۱۰)، لوکانیدای زیبا (۱۹۱۰)، ملخ و موچه (۱۹۱۱)، انتقام فیلمبردار (۱۹۱۲)، کریسمس حشرات (۱۹۱۲)، مترسک (۱۹۲۱)، سرزمین قورباغه‌ها (۱۹۲۲)، آوای بلبل (۱۹۲۳)، موش شهری و موش روستایی (۱۹۲۷)، ساعت جادویی (۱۹۲۸)، سرباز حلبی (۱۹۲۸)، رینارد روباه (۱۹۲۹)، شگون‌نما (۱۹۳۳)

«تاریخ سینمای جهان – آکسفورد»، نویسنده: ویلیام مورتس، مترجم: امید نیک‌فرجام، با کمی تغییر


چند روزی بیشتر از آشنایی‌م با جناب لادیسلاو یا ولادیسلاو یا لادیسلاس استارِویچ نمی‌گذره، ولی با این حال عاشق کارهایی شده‌م که تا الان ازش دیده‌م. به‌خصوص انتقام فیلمبردار و شگون‌نما که با فاصله، بالاتر از بقیه قرار می‌گیرن. هر دو رو پیشنهاد می‌کنم. شگون‌نما بر خلاف انتقام فیلمبردار، چندان نیازی به زیرنویس نداره و می‌تونید بی‌نگرانی ببینیدش.
خب… فیلمی که ما اینجا باهاش سر و کار داریم، یعنی انتقام فیلمبردار، یکی از اولین نمونه‌های موفق و پیشرفتۀ تکنیک انیمیشن‌سازیِ توقف-حرکت (استاپ‌موشن)، و بهره‌گیری از حشرات به عنوان شخصیت‌های داستان محسوب میشه. دستاورد استارویچ با توجه به سال ساخت اثر و محدودیت‌های موجود، ارزش خیلی بالاتری پیدا می‌کنه. این حقیقت که بعد از این همه سال، هنوز هم بیننده تحت تأثیر جادوی حرکات زندۀ این مخلوقات مرده قرار می‌گیره و تا آخر قصه باهاشون همراهی می‌کنه، مهر تأییدیه بر مهارت و خلاقیت استارویچ. در واقع می‌تونیم از منظری، استارویچ رو مسیحِ سینما بدونیم، و اشیاء و حشرات رو لازاروس.
گذشته از مهارت استارویچ در جان‌بخشی اشیاء و موجودات، این قصۀ ساده و آشنای انتقام فیلمبرداره که اثر رو از باقی آثار دوره جدا می‌کنه. بله، خاصیت قصۀ انتقام فیلم‌بردار در آشنایی‌ روایتشه. دنیایی که در فیلم می‌بینیم، یعنی دنیای حشرات، هیچ فرقی با دنیای ما انسان‌ها نمی‌کنه. حشرات به موجودات متمدنی تبدیل شده‌ن، جامعه تشکیل داده‌ن و دغدغه‌های عشقی و جنسی ماها رو دارن. در واقع فقط جای ما آدم‌ها با حشرات عوض شده. همین یک تفاوت، کیفیت بالای طنز فیلم رو تضمین می‌کنه و جدا از موفقیت در این زمینه، پوچی دغدغه‌های روزمرۀ ما آدم‌ها رو بهمون یادآور میشه.
انتقام فیلمبردار برای دستیابی بهتر به این کیفیات، از قواعد کلی فیلم‌های کمدی هم‌دورۀ خودش بهره می‌بره و هر فرد آشنا با دورۀ صامت سینما، به‌سرعت متوجه تشابه اثر با کمدی‌های اصطلاحاً بزن-بکوبِ دهۀ ۱۹۱۰ و ۲۰ میشه.


در سال ۱۹۹۳، دیوید شپِرد در همکاری با کمپانی پخش و توزیع فیلم Milestone، مجموعه‌ای از فیلم‌های استارویچ رو تحت عنوان ‫«انتقام فیلمبردار و دیگر حکایات شگفت‌انگیز»، احیا کرد و دوباره در دسترس دوستداران سینما قرار داد. انتقام فیلمبردار، اولین اثر این مجموعه‌ست، و همچنین بهترین کیفیتی که در حال حاضر میشه از این فیلم پیدا کرد. نسخه‌ای که من در اینجا برای شما قرار داده‌م، برشی از مجموعۀ ‫«انتقام فیلمبردار و دیگر حکایات شگفت‌انگیز»ـه که تنها شامل فیلم مورد بحث ما، یعنی انتقام فیلمبردار میشه.

[The.Cameramans.Revenge.1912.DVDRip.Fa.srt [subscene The.Cameramans.Revenge.1912.DVDRip.mkv

ورطه (۱۹۱۰)

    


ورطه (Afgrunden) یا با آن نامی که در آمریکا اکران شد، زن همیشه بها می‌پردازد، فیلمیست صامت و از نخستین محصولات قابل‌توجه سینمای نوپا و سرزندۀ دانمارک در آن سال‌های دور: ۱۹۱۰، ۴ سال پیش از آغاز جنگ جهانی اول. هرچند وقوع جنگ جهانی اول، از نفوذ هرچه بیشتر سینمای دانمارک در بازارهای جهانی جلوگیری کرد، اما ورطه پیش از این رخداد توانست به یکی از محبوب‌ترین آثار آن سال‌ها تبدیل شود. بخش اعظمی از مؤفقیت فیلم را باید پای بازیگر زن و نقش نخست آن، یعنی آستا نیلسِن نوشت که در این فیلم، هنرنمایی‌ای متفاوت و طبیعی‌تر از دیگر نقش‌آفرینی‌های بازیگران هم‌دورۀ خود ارائه کرده بود. آستا نیلسن پس از نمایش گستردۀ ورطه، به ستاره‌ای نوظهور تبدیل شد و چندی بعد به همراه همسرش اوربان گاد، که کارگردانی ورطه را نیز بر عهده داشت، عازم آلمان شد؛ نیلسِن در خاک آلمان، همانطور که بوردول و تامسون در تاریخ سینما اشاره می‌کنند، به یکی از ستون‌های صنعت سینمای آن کشور بدل گشت:

ورطه باعث شهرت ناگهانی بازیگر زن اصلی‌اش آستا نیلسن شد. آستا نیلسن هم مانند مکس لیندر [، بازیگر شهیر فرانسوی،] یکی از نخستین ستارگان بین‌المللی سینما بود. او موسیَه و لاغراندام بود و با چشمان بزرگ و نگاه نافذش، از زیبایی نامتعارفی بهره می‌برد. نیلسن غالباً نقش زنانی را بازی می‌کرد که شکست عشقی می‌خوردند: آنان که به دست مردان اغوا می‌شدند و دست آخر تنها می‌ماندند، و یا زنانی که به خاطر خوشبختی مردی که دوستش می‌داشتند، خود را فدا می‌کردند.
نیلسن استعداد کمدی هم داشت و هر چند در تئاتر آموزش دیده بود، اما از نخستین بازیگرانی بود که گویی سبک بازیگری‌اش هیچ مدیون تئاتر نبود. نیلسن سپس برای کار به آلمان رفت و در آنجا به یکی از ستون‌های صنعت سینمای آن کشور بدل گشت.
– «تاریخ سینما»، دیوید بوردول و کریستین تامسون

امروزه ورطه را بیش از هر چیز با صحنۀ رقص بی‌پرده و شورانگیز آستا نیلسن می‌شناسند، اما ورطه فراتر از هنرنمایی پرشور نیلسن، قصه‌ای‌‌ست تراژدیک که از دیگر هم‌قطاران خود روایت پیچیده‌تری را به تصویر می‌کشد و طبق معیارهای زمانه‌اش، در این راه موفق است.


زیرنویس این فیلم رو از روی ترجمۀ انگلیسی، و با نیم‌نگاهی به متن اصلیِ دانمارکی تهیه کرده‌م. ترجمۀ انگلیسی در اواخر کار، به‌خوبی از پس بازگردانی دوپهلویی میان‌نویس‌ها بر نیومده، و ترجمه‌ای بیشتر متمایل به برداشتِ عینی ارائه داده که منجر به خوانش سطحی‌تری از اثر میشه. مشخصاً خطوطی که درونشون از «حساب» و «پرداخت بها» حرف به میون میاد. مهم‌ترین تفاوت ترجمۀ من و متنی که بهش متکی بودم (ترجمۀ انگلیسی)، توجه بیشتر به بازگردانی میان‌نویس‌های پایانی فیلم و دوری از برداشتی عینی از عبارات و واژه‌هاست.
ضمناً از تگ خاصی در زیرنویس استفاده نکرده‌م و می‌تونید با هر دستگاه پخش‌کننده‌ای، بدون مشکل و به‌هم‌ریختگی به تماشای فیلم بشینید.


اینو همین تازگی دیدم و فردا-پس‌فرداش هم رفتم ترجمه‌ش کردم. توی نگاه اول ارتباط با اثر برام سخت بود. اما به دلایل شخصی-آموزشی‌ای که برای خودم وضع کردم، تا آخرش نشستم و دیدم. غیر از این، به‌شخصه عادت هم ندارم فیلمی رو نیمه‌کاره به حال خودش رها کنم. بگذریم…
داستان در سطح و روی کار، آبکی و دم‌دستی به نظر میاد و توی ذوق بینندۀ امروزی می‌زنه، اما اگه به موقعیت فیلم در زمانۀ خودش فکر کنیم و تلاشی که در اون برهه و با دانش محدود زبان سینمایی داشته رو در نظر بگیریم، بیشتر به ارزش بالای اثر واقف میشیم. ورطه از لحاظ تکنیک‌های سینمایی همچین آش‌دهن‌سوزی نیست، اما از لحاظ روایی یکی از پیچیده‌ترین و تا حدی بلندپروازانه‌ترین نمونه از روایت‌های دورۀ تثبیت و تحکیم قواعد فیلم‌های داستانگو و روایی به حساب میاد؛ ورطه بدون میان‌نویسیِ گفتگوهای مستقیم بین شخصیت‌ها، روایت رو جلو می‌بره، و مثل بیشتر فیلم‌های هم‌دوره، از جایگاه دانای کل بیننده رو از موقعیت‌های مکانی و گاه زمانی آگاه می‌کنه، از ماهیت وقایع و حالات روحی کاراکترها خبر میده، و در آخر سیر روایت رو تفسیر و پیشگویی می‌کنه. اما ورطه با وجود محدودیت‌های زمانه، دست به خلق شخصیت زن پیچیده‌ای می‌زنه که برخلاف اغلب آثار هم‌دورۀ خودش، تک‌بعدی، مصنوعی و بی‌هویت به چشم نمیاد.

درسته که انگار سایۀ تقدیر، روی سراسر فیلم افتاده و بختِ همه رو به سیاهیه و همه محکوم به پایانی تراژدیکن، اما این وسط، این خود شخصیت‌ها هستند که دست به انتخاب می‌زنند. فیلم توجه ما رو به سمت مفاهیم تقدیر و سرنوشت می‌بره، ولی شخصیت‌ها آگاهانه دست به انتخاب می‌زنن، و این به پیچیدگی هر چه بیشتر قصه ختم میشه. درسته که دست تقدیر با یک اتفاق، یعنی برخورد دختر و مرد در تراموا، باعث آشنایی این دو شد، اما این مرد –که بعدها با نام کِنود معرفی میشه بود که مصرانه به دنبال دختر رفت و خواستار آشنایی بیشتر باهاش شد. درسته که تقدیر دستۀ سیرک و متعاقباً رادولفِ گاوچرون رو سر راه دختر گذاشت، ولی این خود دختر بود که برای دیدار دوبارۀ رادولف تلاش کرد. تقدیر باز کِنود و دختر، یعنی ماگدا رو سر راه هم قرار داد و فرصتی برای از سرگیری رابطۀ قبلی این دو پیش اومد، اما این خود ماگدا بود که بی‌توجه به رفتار سبک‌سرانۀ رادولف، دوباره به آغوشش برگشت.
با درک بهتر نقش تقدیر و جایگاه خود شخصیت‌ها در شکل‌گیری سرنوشت زندگی‌شون، صحنۀ رقص شهوت‌انگیز ماگدا و رادولف، معنایی خارج از جذابیت‌های ظاهری پیدا می‌کنه. رادولف با دست‌های بسته وسط صحنه گرفتار دورهای ماگداست، و ماگدا با چرخش‌های چندگانه، مثل مجنونی به دور رادولف. انگار سرنوشت این دو به هم گرهی کور خورده و بالاخره جایی، در یک نقطه‌ای از هم باز یا پاره میشه.


در سال ۲۰۰۴، بنیاد فیلم دانمارک دست به احیای دوباره و دیجیتالی این فیلم زد، و در اختیار عموم قرارش داد. کیفیت‌های مختلف و گوناگونی که توی فضای اینترنت دست‌به‌دست میشه، همگی کپی‌هایی کم‌کیفیت از نسخۀ انتشاریِ بنیاد فیلم دانمارک هستند. من در اینجا بهترین کیفیت موجود از این نسخه و زیرنویس فارسی هماهنگ باهاش رو در اختیارتون قرار می‌دم:

[Afgrunden.AKA.The.Abyss.1910.DVDRip.Fa.srt [subscene Afgrunden.1910.DVDRip.mkv

دربارۀ چاپلین و عصر جدیدش؛ به قلم امیر عزتی

«اگر هنر بخواهد مردمی شود، باید از پرداختن به مسائل روشنفکرانه پرهیز کند؛ اما مگر چاپلین مردمی بودنش را مدیون صرف نظر کردن از مسائل روشنفکرانه است؟ آیا به این دلیل که همۀ ملت ها او را می‌فهمند و درک می‌کنند، مبتذل است؟ پس لازمۀ ادامۀ حیات سینما مشروط بر این است که مردمی شود، نه این که به ابتذال کشیده شود.» – بلا بالاش

سینمای صامت شاهد ظهور چهار نابغه در گونۀ کمدی بود. باستر کیتن، هارولد لوید، هری لنگدون و چارلی چاپلین. اگر کیتن با تکیه بر چهرۀ سنگی و انعطاف‌ناپذیر و مهارت‌های جسمانی خود، هری لنگدون با چهرۀ کودک‌وار معصوم و اسیر دنیای بزرگترهای عاقل! و هارولد لوید با صورتی پودرزده، کلاهی حصیری و عینک دورگردی که همواره اسیر مناسبات زندگی شهری و کارمندی بود، آثار جاویدان خود را می‌ساختند، چاپلین اما با ولگردش تصویری واضح از افراد فرودست جامعه را ارائه می‌کرد. با کلاهی کوچک، کتی کوچک‌تر، شلواری که با طناب به کمر بسته شده بود، کفش‌هایی با نوکِ سربالا، سبیلی کوچک و عصایی خیزرانی که وسیله‌ای بس شگرف و کارآمد بود؛ از تکمیل کردن یک قیافۀ جنتلمن مآبانه تا وسیلۀ مدافعه و حتی فرار…

دنیای چاپلین بسیار قابل درک است. دنیایی وفادار به چارلز دیکنز، که درک وقایع، احساس و خلاقیت موجود در آن از کودکی محنت‌بارش در لندن سرچشمه می‌گرفت. آگاهی چاپلین، که در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمده و طعم تلخ اختلافات طبقاتی را چشیده بود، از محرومیت‌های اجتماعی و فرهنگی نه فقط باعث فاصله گرفتن او از احساساتی‌گرایی شد، بلکه او را به سوی کمدی سوق داد. طنزی که در حقیقتی تلخ ریشه داشت و بس اجتماعی می‌نمایاند.

چاپلین زمانی وارد عالم سینما شد که دیوید وارک گریفیث همچون سلطانی بلا‌منازع با قدرتی بی‌انسجام سخن می‌گفت. فیلم‌های اولیۀ چاپلین به دلیل کمدی بودنشان از سینمای جدی کنار گذاشته شدند، اما همین فیلم‌های کوچک که همزمان با فیلم‌های عظیم و پر‌خرج گریفیث ساخته می‌شدند، بیشتر به حال و هوای اجتماعی زمان خویش پاسخ می‌دادند. گریفیث رؤیای یک هنر توده‌ای در مقیاس حماسی را در سر می‌پروراند، اما چاپلین با سادگی شگفت‌انگیزی، یک شکل هنری برای توده‌ها به وجود آورد. چاپلین جامعۀ جدید را از دیدگاه ارزش‌های طبقۀ متوسط که مورد تهدید قرار گرفته و یا در حال نابودی بود، می‌دید و هرج و مرج و قساوت همین جامعه، انگیزۀ او در ساختن فیلم بود. چاپلین برای نشان دادن این اختلافات طبقاتی نیازمند شخصیتی سینمایی بود و سرانجام ولگرد را آفرید.

ولگرد آوارۀ چاپلین، در عین حال اولین شخصیت کامل تاریخ سینما هم بود. انسانی عادی که در هنگامۀ بی‌نظمی، در جستجوی امنیت به هر سو سرک می‌کشید؛ از جهان امن طبقۀ متوسط رانده شده بود، لیکن همواره خواستار آن بود که با شرایط خودش (عشق و تقوا و فرصتی برای زیستن) در آن پذیرفته شود. شخصیت ولگرد در آوریل ١۹١۵ با فیلمی به همین نام به تماشاگران سینما معرفی شد. مردی که حاضر به قبول شکست نبود و احساس ترحمی ساده‌لوحانه نسبت به دیگران را یدک می‌کشید. فیلم‌های بعدی چاپلین در این دوران هر چند به پایانی خوش ختم می‌شدند، اما ورای این پایان خوش، رنگی از تمسخر نیز وجود داشت و پرسش‌های عمیقی دربارۀ ارزش‌های جامعه مطرح می‌شد. کنت، فیلم دیگر چاپلین که در ١۹١۶ عرضه شد، در شکلی واضح‌تر به اختلافات طبقاتی می‌پرداخت و خیابان آرام که همزمان با خیزش انقلابی مردم روسیه در ١۹١٧ به نمایش در آمد، نبرد یک تنۀ ولگرد علیه جنایت و فقر حاکم در زاغه‌ها را نشان می‌داد؛ اما پیروزی او بر این شرایط، سخت ساده‌لوحانه و خیالی بود و ولگرد او به پیروزی در عالم رؤیا راضی بود. اما افزایش آگاهی چاپلین نسبت به واقعیت‌های اجتماعی باعث شد تا در فیلم بعدی‌اش، مهاجر، به مقابله با موقعیت‌های واقع‌گرایانه‌تری برود. در این فیلم او یکی از افراد گروه مهاجرانی است که عازم ایالات متحده هستند. اما رسیدن به آمریکا ضامن خوشبختی نیست و انبوه مهاجران در مقابل مجسمۀ آزادی همچون گله‌ای از دام‌ها به این سو و آن سو رانده می‌شوند.

زندگی سگی که در ١۹١٨ پخش شد، لحن تندتری داشت و مبارزۀ ولگرد برای زنده ماندن، با خشونتی که تازگی داشت تصویر شده بود. آثار این دورۀ چاپلین، سوسیالیسمی فطری را در خود داشتند و در آن‌ها با شیوۀ دیالکتیکیِ خاص او، کشمکش رؤیاهای ساده‌لوحانه با ضرورت‌های اجتماعی تصویر می‌شد. دوشفنگ که در تابستان ١۹١٨ ساخته شد، نقطۀ رویارویی قهرمان چاپلین با جنگ بود. دوشفنگ، فانتزی کنایه‌آمیزی از قهرمانی‌های ولگرد در جنگ علیه آلمان و متحدینش بود، که با دستگیری قیصر و ولیعهد توسط چارلی پایان می‌یافت. اما هدف چاپلین تمسخر جنگ به عنوان پدیده‌ای جنون‌آمیز و غیرانسانی بود که جامعۀ بورژوازی، آن را عملی قهرمانانه و از نظر اخلاقی صحیح می‌دانست. به نظر او پیروزی در جنگ همان قدر کاذب بود که شکست؛ اما دگرگونی اوضاع سیاسی آمریکا در اوایل دهۀ ١۹٢٠ و سرکوب عقاید مخالف توسط مدافعان سنت‌های اخلاقیِ طبقۀ متوسط و اقدام علیه اتحادیه‌های کارگری، مانع از گسترش انتقاد اجتماعی چاپلین شد و او را به سوی ریشخند کردن رفتار جنون‌آمیز دهۀ بیست سوق داد. فرا رسیدن دهۀ ١۹٣٠ که در آن تنش‌های اجتماعی شدت گرفت، لزوم دستیابی توده‌ها به آگاهی اجتماعی را بار دیگر مطرح کرد. فرهنگ بسیاری از سرزمین‌ها تحت تأثیر فعالیت سازمان‌یافتۀ توده‌ها، قدرت خیزندۀ فاشیسم و تهدید فزایندۀ جنگ قرار گرفته بود و  چاپلین که در سال‌های قبل، فشارهای سیاسی و اجتماعی را به نحوی مستقیم و به شیوه‌های ساده در فیلم‌هایش منعکس کرده بود، دوباره به سوی طرح چنین مضامینی در فیلم‌هایش بازگشت. روشناییهای شهر که پس از بحران اقتصادی و در ١۹٣١ عرضه شد، برخورد مستقیم و صریح او را با ارزش‌های بورژوازی به نمایش می‌گذاشت و تضاد ساده و خردکنندۀ میان ثروت و فقر را در زمینۀ اجتماعی وسیع‌تری بررسی می‌کرد.

ظهور روزولت به عنوان رهبر ملی و انتخاب وی به ریاست جمهوری در ١۹٣٢ باعث شد تا چاپلین که به طرح جدید او بدگمان بود، پنج سال فیلمسازی را رها کند. ولی وقتی در ١۹٣۶، عصر جدید را ساخت، ولگرد قهرمان او به آن چنان بلوغ سیاسی‌ای دست یافته بود که برای سینمای آن زمان غریب بود. عصر جدید، مبارزۀ طولانی ولگرد را برای رسیدن به ارضای شخصی در جامعه‌ای که قانون پول بر آن حاکم است، با دقتی تحسین‌آمیز دنبال می‌کرد. ولگرد چاپلین، سیمایی قهرمانی بود. او نه سازش می‌کرد و نه فقر را می‌پذیرفت و نه بی‌اخلاقی را و همین عوامل، شرایط  زندگی او را تشکیل می‌دادند. در عصر جدید، مبارزۀ ولگرد با نظام اجتماعی، او را بیشتر به واقعیت‌های مبارزۀ طبقاتی نزدیک می‌کرد. عصر جدید، داستان جهاد فرد علیه نظامی بود که حق او را برای رسیدن به خوشبختی انکار کرده بود.

در اواخر دهه ١۹٣٠ بحران خطرناک جهانی به نقطۀ اوج خود نزدیک می‌شد. فیلم‌های نادری در این دوران برای عمیق‌تر شدن آگاهی طبقاتی ساخته می‌شدند. دیکتاتور بزرگ، ساختۀ ١۹۴۰ چاپلین یکی از شاخص‌ترین آن‌ها بود. شخصیت ولگرد که دربه‌در، گمشده و بیگانه با سرنوشت خویش بود در دیکتاتور بزرگ به جایی رسید که نه‌تنها با خود، بلکه با سرنوشت بشریت روبرو شد.

شخصیت‌سازی دوگانه در فیلم، تنها راهی بود که به وسیلۀ آن چاپلین می‌توانست مقابلۀ مستقیم ولگرد و هیتلر را نشان دهد و در عین حال به وجود پیوندی میان آن‌ها اشاره کند. هیتلر در این فیلم، پوچ و بی‌معنا اما انسان بود؛ یک پدیدۀ اجتماعی قابل فهم. رویدادهایی که سبب می‌شد تا آرایشگری یهودی جای هیتلر را بگیرد، خصلتی فانتزی داشتند، اما سخنرانی پایان فیلم، چاپلین را وامی‌داشت تا از فانتزی و شخصیت‌سازی داستانی فراتر رود:

«ما همه می‌خواهیم به هم کمک کنیم. ما می‌خواهیم با خوشبختی کنار هم زندگی کنیم، نه با فقر و بدبختی. ما نمی‌خواهیم از هم متنفر باشیم، در این دنیا برای همۀ ما جا هست. زمین بسیار سخاوتمند است و می‌تواند به همۀ ما غذا بدهد. می‌شود زندگی آرامی داشت، ولی ما از مسیر منحرف شده‌ایم. حرص و طمع، روح اکثر انسان‌ها را زهرآگین کرده؛ به دور دنیا دیواری از نفرت کشیده و ما را غرق فساد و تباهی کرده است. ما به سرعت پیشرفت کرده‌ایم؛ ولی پیشرفتی که مثل زنجیر، دست و پای ما را بسته است. ماشین به ما قدرت داده تا به همه چیز دست پیدا کنیم، اما صنعت ما را به خوشبختی بشر بدگمان کرده. ما زیاد فکر می‌کنیم و خیلی کم احساس. ما بیشتر از ماشین به انسانیت احتیاج داریم و بیش از هوشمندی به محبت و مهربانی. بدون این‌ها زندگی خشن خواهد بود و همه چیز از دست خواهد رفت. فلاکتی که اکنون بر ما سایه افکنده نتیجۀ حرص و طمع انسان‌هاست و این حرص و طمع از تعالی بشر شکست خواهد خورد. نفرت انسان‌ها به پایان خواهد رسید، دیکتاتورها خواهند مرد و هر قدرتی که از مردم گرفته شده، به مردم بازخواهد گشت و تا زمانی که بشر زنده است، آزادی هم زنده خواهد بود.»

١٠ سال بعد که حکومت ایالات متحده به این نتیجه رسید که یک دنیای متشنج سودمندتر از دنیایی خردمندانه است، این کلمات بهانۀ اخراج چاپلین از آمریکا شد.

چاپلین در ۱۹۴۷ با توجه به ضرورت و نیاز روز، به مقابلۀ مشکل اساسی این دوران رفت. موسیو وردو، کیفرخواستی علیه جنگ بود؛ آن هم در زمانه‌ای که هالیوود داشت موضع خود را در جهت طرفداری از جنگ تغییر می‌داد و به سوی دفاع قساوت‌آمیز از کشتارهای جمعی، که به صورت ویژگی فیلم‌های مربوط به جنگ کره در آمد، حرکت می‌کرد. چاپلین طی مصاحبه‌ای قبل از نمایش فیلم چنین گفت:

«فون کلاوس ویتز گفته: “جنگ ادامۀ منطقیِ دیپلماسی است.” موسیو وردو عقیده دارد که جنایت، ادامۀ منطقی تجارت است. وردو بیانگر احساس زمانه‌ای است که ما در آن زندگی می‌کنیم. جنگ و ستیز چیزی جز تجارت نیست. آدمی با کشتن یک نفر تبه‌کار می‌شود و با کشتن میلیون‌ها نفر با بمب اتم، قهرمان. اعداد تطهیرش می‌کنند.»

پخش موسیو وردو در آمریکا مصادف با شروع دوران تعقیب کمونیست‌ها و محاکمات مک‌کارتی بود و در نتیجه فیلم، تحریم و با شکست مواجه شد. دعوت چاپلین به تقوای اخلاقی، اربابان هالیوود را که عقایدشان با موسیو وردو یکی بود، به خشم آورده بود. ساختن این فیلم یکی دیگر از دلایل اخراج چاپلین از آمریکا بود و باعث شد چاپلین تا ده سال بعد نتواند فیلمی بسازد.

سلطانی در نیویورک که در ١۹۵٧ در انگلستان تهیه شد بیشتر شبیه سرگذشت خود چاپلین بود که از حضور در برابر کمیتۀ فعالیت‌های ضدآمریکایی طفره می‌رفت و حمله‌ای بود به کسانی که خود را به‌آسانی در مقابل کمیتۀ فعالیت‌های ضدآمریکایی باختند. چاپلین قبل از مرگش در ٢۵ دسامبر ١۹٧٧، تنها یک فیلم دیگر به نام کنتسی از هنگ کنگ ساخت، که هر چند نیشی به روابط سیاسی حاکم بر زمانه‌اش بود، اما چاپلینی کهنسال را در خود داشت و نقش‌های اصلی را مارلون براندو و سوفیا لورن بر عهده داشتند. با این فیلم، کارنامۀ درخشان مردی بسته شد که در طول ۵٣ سال فعالیت سینمایی‌اش، همراه با تکامل رسانۀ سینما کوشید تا صدای انسانیت خویش را به گوش جهانیان برساند.

چاپلین و عصر جدید: چالش با پیامدهای مدرنیسم
شخصیت ولگرد در طول سالیان دراز، اگر چه از نظر ظاهری کمتر دچار دگرگونی شد، اما از نظر درونی به نحو استادانه و بی‌نقصی تکامل یافت. با کنار گذاشته شدن پایان خوش در سال ١۹١۵، شخصیت ولگرد کامل شد و در عصر جدید دیگر از قهرمان کمدی‌های بزن‌بکوب و دیوانه‌وار مک‌سنت خبری نیست. او در این فیلم از شخصیت دمدمی‌مزاج سنگدل و احساساتی فیلم‌های اولیۀ خود نیز دور شده و بر سرعت و مهارتش در حرکات و استفاده از شوخی‌های بصری افزوده تا به کمدی اصیل نزدیک‌تر شود و به اوج برود، تا جایی که پنجه‌درپنجۀ سیستم ماشین‌زدۀ عصر خود بیفکند. به هنگام ساختن عصر جدید، نه سال است که با سینمای ناطق قهر کرده و چون سَلَف گران‌قدرش، رنه کلرِ فرانسوی سعی دارد تا با حداقل استفاده از کلام و به یاری موسیقی، ادعانامۀ خود را دربارۀ تفالۀ انسان خردشده در جوامع پیشرفتۀ امروز بسازد. در ١۹٣٢، چاپلین پروژه‌ای به نام جمعیت را شروع کرد، که به گفتۀ خودش نبرد انسان‌ها برای رسیدن به خوشبختی بود. اما چهار سال بعد زمانی که به نمایش در آمد، نام عصر جدید را بر خود داشت. فیلم در اوج بحران بزرگ اقتصادی آمریکا که از ١۹٢۹ آغاز شده بود، ساخته شد و بدون شک تحت تأثیر جو و شرایط حاکم بود. اما تم همیشگی ولگردِ خودباوری که می‌خواهد در میان جمع خودش باشد را نیز داشت؛ حتی اگر این ولگرد تبدیل به قطعه‌ای از یک ماشین صنعتی بزرگ شود. فلسفۀ انسان‌دوستانه، بی‌ریا و ساده‌شدۀ چاپلین در عصر جدید، هنوز با گذشت چند دهه، زیبایی خود را حفظ کرده است. این به دلیل مؤلف بودن اوست. چاپلین مؤلفی کامل است که در میان ملتی از گوسفندان گرفتار آمده بود و سعی در حفظ تعهد اجتماعی خود داشت؛ در عالم سینما فقط ژان لوک گودار در این زمینه با وی قابل مقایسه است. با ظهور صدا، خلاقیت‌های نمایشی کمدین‌ها رو به افول گذاشت. بسیاری از آن‌ها به کمدی کلامی روی آوردند و صدا را به عنوان عاملی که بر واقعیت‌گرایی تصویر می‌افزود، قبول کردند. اما چاپلین پس از گذشت نزدیک به یک دهه، در فیلم عصر جدید، از صدا همواره با واسطه استفاده کرد و حتی در جایی که مجبور به آواز خواندن در یک سالن موسیقی شد، از زبانی نامفهوم استفاده کرد. ولی گذشت این سال‌ها، به وی نیز تفهیم کرده بود که دیگر آن دوران طلایی سینمای صامت پایان یافته است. دهۀ آخر کاری او درخشان نبود؛ نه از نظر مالی و نه از نظر انتقادی، و این شاید نوعی انتقام طبیعت از او در مقابل ستایش‌های چاپلوسانۀ دهه‌های ٣٠ و ۴٠ بود. اما چه باک، به جرأت می‌توان گفت چاپلین مردی است که از خود سینما هم معروف‌تر است، چون بسیاری از ما سینما را با چارلی چاپلین شناخته‌ایم.

منشأ اندیشۀ سیاسی عصر جدید
اندیشۀ هجوپردازانۀ چاپلین که صرف ترسیم عیوب بشری شده و او را در ردیف طنزپردازی چون مولیر و کاریکاتوریستی چون دومیه قرار می‌دهد، از سال‌های ١۹١۶ و ١۹١٧ با کار در شرکت میوچوال رخ نشان داد. پرداختن به اختلافات طبقاتی در کنت و نمایش فقر، بیکاری و مهاجرت در مهاجر، نقطه‌های آغازین بودند. در طول سال‌های ١۹١٨ تا ١۹٢٢ که در شرکت فِرست‌نشنال استخدام شد، با ساختن زندگی سگی، مسئلۀ بیکاری و بحران اقتصادی، در دوشفنگ، مشکلات جنگ، و در فیلم پسربچه، موضوع فقر و کودکان سرراهی را به تصویر کشید. در فیلم‌های بعدی که در شرکت یونایتد آرتیستز ساخت، مانند جویندگان طلا، حرص و جنایت‌های ناشی از آن و سپس در عصر جدید، بحران اقتصادی، بیکاری، گرسنگی، اعتصاب، زندان و بالاخره ازخودبیگانگی انسان در نظام صنعتی و سرمایه‌داری را به تصویر کشید. این فیلم هر چند پختگی چاپلین در اندیشۀ سیاسی را نشان می‌داد، ولی اوج این تفکر در سال‌ها و فیلم‌های بعدی است. بررسی نازیسم و یهودآزاری در دیکتاتور بزرگ و بررسی اَشکال مختلف جنایت در موسیو وردو.

چاپلین در روند تکامل سیاسی و اجتماعی ذهنیات خود، شخصیت ولگرد را واقعی‌تر، انسانی‌تر و با بار اجتماعی سنگین‌تری در سینما عرضه کرد. بحران اقتصادی در آمریکا، مسافرت‌هایش به دور دنیا، ملاقات‌هایش با شخصیت‌های سیاسی و ادبی چون گاندی، چیانکای چک، چرچیل و برنارد شاو، بازدیدش از زندان‌ها و کارخانۀ ماشین‌سازی فورد در دیترویت و آگاهی‌هایش از نظام ماشینیسم، تماماً در عصر جدید تجلی کردند. اگر چه چاپلین در زندگی واقعی‌اش به علل شرایط خاصِ دوران، از ابراز اندیشه‌هایش خودداری می‌کرد، اما آن‌ها را در دهان شخصیت همذات خود گذاشت و ولگرد به نوبۀ خود در این فیلم، مخالفتش را با تمامی نظام سرمایه‌سالاری نشان داد.

نقاب ولگرد
اولین فیلمی که چاپلین با شمایل ولگرد در آن ظاهر شد، مسابقات اتومبیل رانی بچه ها در ونیز، ساخت سال ١۹١۴ بود. چاپلین در آن هنگام ٢۶ سال داشت. ٢١ سال بعد در فیلم عصر جدید، چاپلین ۴٧ساله شده بود. در این فیلم، ولگرد که پس از گذشت دو دهه، دارای آگاهی سیاسی و اجتماعی شده بود، درگیر مبارزۀ واقعی‌تری علیه جامعۀ ستمگری شد که زاییدۀ نظام سرمایه‌داری بود. به نظر می‌رسید نقاب ولگرد پیر شده؛ اما نه، این چاپلین بود که پیر شده بود. چهرۀ ولگرد عوض نشده، اما در این میان اتفاقی بس عظیم رخ داده بود؛ ولگرد دیگر آن صورتک پیشین نبود و به صورت موجودی انسانی در آمده بود. او دیگر بی‌رحمی و حیله‌گری سابق را نداشت و از عصایش نیز خبری نبود. عناصر تشکیل‌دهندۀ شخصیت او، لباس، کلاه و عصا از وی خلع شده و جامعۀ سرمایه‌داری به او لباس یک‌شکل کارگران را پوشانیده و در دست‌های او به جای عصا، آچار قرار داده بود تا مهره‌ها را سفت کند. این تغییرات باعث می‌شد تا ولگرد، نقاب از چهرۀ خود برگیرد تا بتواند واقعیت‌های اجتماعی خردکنندۀ جامعۀ صنعتی را بهتر بشناسد.

ساختار دراماتیک و طنز اجتماعی
عصر جدید، نقطۀ اوج کارنامۀ سینمایی چاپلین و از نقطه‌نظر اجتماعی و سیاسی، گزنده‌ترین آن‌هاست. این فیلم، ترکیبی از مضامین فیلم‌های زندگی سگی، پسربچه و خیابان آرام است. مضمون زندگی زناشویی در زندگی سگی، حمایت از کودکان یتیم در پسربچه و همکاری با پلیس در خیابان آرام، همگی دوباره در عصر جدید به گونه‌ای دیگر تکرار شده‌اند. صحنه‌های آشنای دیگری نیز از فیلم های چاپلین، در عصر جدید وجود دارد؛ مانند رقص چارلی در کنت، اعتصاب کارگران در پشت صحنه، اسکیت‌بازی در پیست اسکیت و صحنه‌های فروشگاه در بازرس فروشگاه.

در عصر جدید نیز مانند زندگی سگی یا پسربچه، دو شخصیت اصلی وجود دارد و گره دراماتیک در حول این دو نفر شکل می‌گیرد. در زندگی سگی، خوانندۀ کافه و چارلی ولگرد؛ در پسربچه، پسرک یتیم و چارلی؛ و در عصر جدید، دختر یتیم و چارلی بیکار.
ساختار دراماتیک فیلم بر اساس ماجراهای چارلی و دختر یتیم و برخورد بین این دو نفر بنا شده است. این دو نفر در آغاز فیلم در دو سکانس موازی معرفی می‌شوند، بدون این که با هم ارتباطی داشته باشند و به تدریج در مسیر دراماتیک فیلم به هم نزدیک می‌شوند. توقیف چارلی، دزدیدن موز توسط دخترک، کمک چارلی به نگهبانان زندان، مرگ پدر دختر، پرسه زدن چارلی در محلۀ اعیان‌نشین، دزدیدن نان توسط دختر یتیم، و برخورد این دو نفر با هم پس از دزدیدن نان، که باعث می‌شود دخترک روی چارلی خراب شود. پلیس دختر را بازداشت می‌کند و چارلی نیز پس از خوردن غذا و عدم پرداخت پول توسط پلیس جلب می‌شود و دو شخصیت، باز در ماشین حمل محکومین با همدیگر ملاقات می‌کنند.

ساختمان دراماتیک این فیلم بسیار شبیه به معماری است. یک معماری پایه که در هر صحنه به کمک یک مفهوم کلی مشخص شده است. مانند گنبد‌های جانبی در کلیساهای قدیمی دورۀ بیزانس که گنبد بزرگ اصلی را احاطه کرده‌اند. فیلم در عین حال به پازلی شگفت‌انگیز نیز شباهت دارد، که چاپلین با کنار هم قرار دادن قطعاتی مختلف، تابلویی از واقعیت دردناک بردگی انسان و ازخودبیگانگی‌اش می‌آفریند.

این مسائل قبلاً به شکلی جدی در متروپلیس، اثر فریتس لانگ، به تصویر کشیده شده بود، اما پرداخت هجوگونۀ چاپلین تلخی بیشتری داشت. اگر در پایان فیلم متروپلیس کارخانه‌دار با کارگران خود آشتی می‌کند و یا در پایان فیلم آزادی ازآن ماست، اثر رنه کلر، کارخانه به کارگران واگذار می‌شود و کارخانه‌دار به دنبال زندگی در طبیعت و ماهیگیری می‌رود، در عصر جدید اما چاپلین با اندیشه‌های آنارشیستی خود همه چیز را به هم می‌ریزد.

این فیلم با یک اندیشۀ تلخ سیاسی پایان می‌پذیرد. اندیشه‌ای که ریشه در فاجعۀ بزرگ اقتصادی ٢۴ اکتبر ١۹٢۹ (پنجشنبۀ سیاه) دارد. در آن دوران، کمتر فیلمسازی مانند چاپلین وجود داشت که واجد شهامت ساخت چنین فیلم‌هایی باشد. فیلم‌هایی مانند خوشههای خشم جان فورد، فقط یک بار زندگی می کنید فریتس لانگ و یا نان روزانۀ ما از کینگ ویدور، انگشت‌شمارند.

چاپلین؛ ولگرد یا کارگر
ساخت چنین فیلمی ریشه در زندگی واقعی چاپلین (او کار بدنی را از ۹ سالگی شروع کرده بود) و فیلم های قبلی‌اش دارد. چاپلین یک کارگر تمام‌عیار است. او در فیلم‌هایش کارهای مختلفی را پیشه کرده؛ از ١۹١۴ در فیلم‌های شرکت کی‌استون، نقش سیاهی‌لشکر (کارگر صحنه)، پیشخدمت (جنجال در کافه)، داور بوکس (ضربه فنی)، سرایدار (گاز خنده)، دستیار مدیر صحنه (مدیر صحنه)، بازیگر سینما (بالماسکه)، شاگرد شیرینی‌پز (خمیر و دینامیت)، کارگر اسباب‌کشی (شغل موزیکالش)؛ و از ١۹١۵ در فیلم‌های شرکت اِسانِی، کارگر مزرعه (ولگرد)، شاگرد نقاش (کار)، نظافتچی بانک (بانک)، شاگرد آشپز (در دریا)؛ و از ١۹١۶ تا ١۹١٧ در سری فیلم‌های شرکت میوچوال، مأمور آتش‌نشانی (آتشنشان)، شاگرد خیاط (کنت)، کارگر بنگاه رهنی (رباخوار)، پیشخدمت کافه (پیست اسکیت)، پلیس (خیابان آرام)؛ و از ١۹١٨ تا ١۹٢٢ در سری فیلم‌های شرکت فرست‌نشنال ابتدا نقش کشاورز (زندگی سگی)، و بعدها بنّا (روز پرداخت) و در طرف آفتابگیر سه حرفۀ شاگرد عطار، مستخدم میهمانخانه و کارگر مزرعه را همزمان ایفا می‌کند؛ و از ١۹٢٢ تا ١۹۵۴ نقش‌های دلقک سیرک (سیرک)، مشت‌زن و رفتگر (روشناییهای شهر)، کارگر کارخانه، کارگر کشتی‌سازی، شاگرد مکانیک، نگهبان شب فروشگاه و مستخدم کافه (عصر جدید)، آرایشگر (دیکتاتور بزرگ) و بالاخره کمدین پیر در روشناییهای صحنه را در فیلم‌های یونایتد آرتیستز ایفا می‌کند.

پس چاپلین بر خلاف تصور همگان ولگرد نیست، بلکه مهاجری است که از انگلستان، ایرلند یا اروپای مرکزی به آمریکا آمده است. مهاجری که هر نوع کاری را انجام می‌دهد و بر خلاف ولگردان حرفه‌ای و لمپن‌های بی‌ریشه، هرگز پیشنهاد کار را رد نمی‌کند. آوارگی‌اش در طول جاده‌ها نیز برای جستن کار است. او مانند سیاه‌پوستان به پایین‌ترین درجۀ اجتماعی نزول کرده است و در حسرت داشتن خانه و عشق در خیابان‌ها می‌خوابد. اما همواره در رؤیای خانه و کاشانه و عشق به سر می‌برد و بر خلاف تصور بسیاری از منتقدان آوارگی جدید او در پایان بعضی از فیلم‌هایش، پایان غم‌انگیز یک ماجرا و راه حل نهایی نیست، بلکه آغازی بر جستجوی مجدد خوشبختی و کار است.
شورش وی علیه ماشین در عصر جدید را نیز می‌توان ترس از بیکاری قلمداد کرد. بسیاری از کارگران در قرن ١٨ و ١۹ در کارخانه‌ها، ماشین‌ها را از بین می‌بردند. چون وحشت از بیکاری را ناشی از اختراع ماشین‌هایی می‌دانستند که جایگزین آنان شده بودند و همواره دستمزدها را کاهش می‌دادند. این شورش در عصر جدید با متوقف کردن تسمۀ نقاله نمود پیدا می‌کند. این عمل، یک خرابکاری در یک نظام سیاسی-اقتصادی است. این شورشی حقیقی است. اما شورش دیگری نیز در کار است: شورش مجازی چارلی که عکس‌العمل او نسبت به آینده و نسبت به عصر ماشین‌ها یا عصر جدیدست؛ عصر جدیدی که آینده‌ساز است. چاپلین از چنین نقطه‌نظری یک واپس‌گراست.

عصر جدید در گونۀ کمدی و آثار خود چاپلین نیز نقطۀ شاخصی است. در فیلم‌های کمدی، خشونت و حوادث خطرناک همواره به شکلی شادمانه تصویر می‌شوند. شخصیت‌های فیلم سقوط می‌کنند، تصادف می‌کنند، یا اجسام سنگین بر سرشان کوبیده می‌شود، اما کمترین جراحتی برنمی‌دارند. ولی در عصر جدید، مرگ پدر بیکار، و روان‌پریشیِ چارلی در اثر فشار کار، نشان از تحول و آغاز سبک جدیدی در کمدی دارد؛ سبکی که ناشی از تحول اجتماعی و سیاسی سازنده‌اش است.

و بالاخره مضمون عشق؛ چارلی در فیلم‌های اولیۀ خود، کودک شیطان و بدجنسی بود که دختربچه‌ها را اذیت می‌کرد. اما با بزرگ‌تر شدنش و بلوغ فکری‌اش، برخوردش با زنان نیز دگرگون شد. این دگرگونی متأثر از تغییرات در زندگی واقعی او نیز بود. شکست‌های مکرر در ازدواج و عدم موفقیت در زندگی زناشویی و روابط با جنس مخالف، همه در وجود ولگرد نیز متبلور شده است. چارلی هم در زندگی واقعی و هم در فیلم‌هایش، از پیردختران و پیرزنان فضول، زنان بورژوا و زنانی که سیگار می‌کشند و مشروب می‌خورند، نفرت داشت و همواره به دنبال زن/کودک بود؛ زنی که رفتار و حالات معصومانه‌ای داشته باشد. عشقی که چارلی به آن معتقد بود نیز، عشقی رؤیایی و رومانتیک است. او در پایان بیشتر فیلم‌هایش از عشقی که در آن گرفتار آمده است، می‌گریزد و باز در جادۀ بی‌انتهای سرنوشت خویش به راه می‌افتد. اما در عصر جدید، این بار به همراه دختر مورد علاقۀ خود (یک دختر ولگرد)، رهسپار ناکجاآبادی چاپلینی می‌گردد.

بدون شک این مطلب تمامی دیدگاه‌های عصر جدید و چاپلین را بررسی نمی‌کند و فقط به بررسی اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی او از ورای دوگانگی چارلی و ولگرد می‌پردازد. ولگردی که آینۀ ذهنیات و نمایندۀ ایدئولوژی چاپلین بود.
در پایانِ عصر جدید، ولگرد یاد گرفته است که یا «جامعۀ صنعتی را بپذیرد و با آن زندگی کند» و یا «به ناکجاآباد بگریزد». او راه دوم را انتخاب می‌کند.

پایان نمادین فیلم، شکست چارلی/ولگرد را برای انتخاب یک جامعۀ آرمان‌گرا مشخص می‌کند. چاپلین دیگر جایی در عصر مدرنیسم ندارد، آن دوران خوش گذشته نیز هرگز تکرار نخواهد شد.

© امیر عزتی