سیه‌داس

  چشمم
           از سیه‌داس
                 درخشان مرگ
                        که هر آنست
                            سنگین بر
                               سرم فرود
                                آید از آسمان
                                و از زمینم
                              به تندی کند
                            ریشه‌کنم
                       چنان که
                   تو گویی
              نروییده‌ام
     هیچ زمان…
چشمم
از آن
کور
است
چون
کسی
چارۀ
کار
در این
دیده


هیچیم ما

هیچیم ما
حجیم‌ترین هیچ‌های جهان
آن هستنده‌ترین نیست‌شوندگان
که مرگاگه زندگی را
آزاد در سلول‌های خود
در قفسۀ سینه با هر نفس
در بند-بند بودن
در جمجمه جاری می‌کنند

آنان که می‌آیند و می‌روند
می‌رویند و می‌میرند
آن وَهای واماندۀ رهای بی‌معنای اضافیِ میان هزاران اَند و اَند
آنان که می‌آیند می‌روند
می‌رویند می‌میرند
آنانیم

همان خودبزرگ‌پنداران پست
چند صباح تکۀ زمینی را صاحب
بر سر عظمت ناچیزیِ خود پافشار
آن نامداران بی‌نام و نشان
پی کاغذهای رنگی، بی آرام و قرار
تن‌هاشان در آهن‌ها هر سو روان
شب‌به‌شب در مکعب‌هایی از بتن و سیمان
هوشداران تشنۀ زمان، مشتی مست
چند بهاری بهر آخرت راهب
پوچی خود را نسل‌به‌نسل دست‌به‌دست
فریفته‌های داستان‌بافی شاعران سرمای زمستان
آن حرافان خیال‌پرست
سلحشوران راه ابراز وجوه ابزورد انسان
با هر ابزاری که هست در دسترس

– بَه! زندگی چه زیبا می‌کند ما را! –

همان خودخوران شکم‌پرست
که در دهان، زیر دندان، بر زبان، ماهیچه‌هاشان، ماهیچه‌هاشان، ماهیچه‌هاشان دائماً چرخانست
آن هازلان کج‌ابروی هذیان‌گوی ته اشعار
که ابری از سرشان داد می‌زند بیرون:

«غرض از این همه مزاحمت،
آدمی هیچ است یا هست؟»

این‌ها هم همچو همه هیچند
حجیم‌ترین هیچ‌های جهان
آن هستنده‌ترین نیست‌شوندگان


زمان

۱:
زمان
ای تو زالوی بی‌زوال و زهر هلاهل
ای زمزم زندگانی و شهد شقایق
منم خواهان و خونخواه توی مهران غاصب


۲:
کشتم زمان را تا مرا کشت زمان
وانگهی دانستم دانه‌ای بیش نیستم در کشتزار این جهان


کفاش‌باشی

من در این شعر
نیستم
من بی‌خودم
من ساقط از معنایی درخورم
من گنگم، من کورم، بی‌ضمیرم

من تنی لرزان میان این همه انسان
من تنهاتر از تکه‌ابری تک‌افتاده در آسمان
من همراه باد به این سو و آن سو حیران
من گریزان
من دوان در دشتی داغ
منتهی به دوردست‌ترین نقطه از خودم

من منم
من‌من‌کنان بی آن که شنیده شوم
من صدای اطرافم
گم در گوش، پرت از پرده
من سوسوی آخر ستاره‌ای مرده‌ام
من تاریخ کوتاهی روی سنگی کهنه‌ام
من خوراک موریانه‌ای گشنه‌ام
من درختی سبز، اما درون‌پوسیده‌ام
من حقیقتی تلخ، اما عسل‌اندوده‌ام

من مناجاتم
حین زا
در ذهن زن بارداری لال
من خیالم
به بلندای یک بیداری کال

من واژه‌ام
ساختۀ دست کفاش‌باشی
پر از پینه‌های نادوخته و پیدا
در آستانۀ تلاشی
بیهوده و بی‌برگشت و میرا
شلخته و بی‌ریخت و نازیبا
همانا
کفاش‌باشی

من اول منجلابم و آخر این‌ها


‌۷۸۸۸ بار

هفت هزار و هشتصد و هشتاد و هشت بار
خورشید بر دوش من افتاده
و هر بار سنگین‌تر و سوزان‌تر از بار دوش

مسیحی بوده‌ام این سال‌ها مصلوب
بر داری دست دوخته چشم‌ها به دور

کسی بوده‌ام که بوده‌ام که بوده‌ام
دیری به درون دادگاه ناصلح
به گناه آمدن محکوم به بودن

بی‌وزن و پوسیده پر از پر
پر از کاه، پر از پوچ، پر از خار، پر از ناخواستنی‌ها، پر از برگ‌های کهنه
میان این همه کاشته بکاشته
برافراشته به دست برزگر

نیا نزدیک، نیا نزدیک، آدمم من


به دنبال زندگی

شبانه تنها در جایی بی‌ستاره
به دنبال زندگی
معین و دهخدا زیر و رو کردم

بی‌هدف، در بیابانی بی آب و علف
برای جرعه‌ای بندگی
یا چه می‌دانم، بردگی کردم

پی پیرنگی از آن‌چه عشق می‌نامند
چه رنگ‌ها بر بوم من
که ناشیانه در هم نکردم

به جست‌وجو در خوابی از خوابی
خانه به خانه، در به در
خانه‌ها را ترک گفتم:

«مریخ، دیواری پر از میخ
قاب‌ها پر از خالی افتاده شکسته
بی‌صدا، جز من کسی نیست این‌جا»

جوابی هیچ نبود، اما سؤال بسیار
با شهابی، زمین
بازآمدم، گشتم گرفتار

مرد، تیر، تفنگ، بوی باروت و جنگ
معاشقۀ سربازی و سربازی
گلوله، دود، فریاد و مرگ

چشمانم بسته تنم به داری دست‌ها
صدایی گنگ گفت آماده
چیزی گذشت از من. چه بود؟
آواز گنجشک‌ها…


بچه‌گربه

یه بچه‌گربه، سر راه مرده
بوی تعفّن سرتاسر شهر
مسجد تا کافه، همه جا گرفته

توله‌سگی تنها، مرده سر راه
سرتاسر شهر بوی تعفّن
پایین تا بالا، گرفته همه جا

منزجر از ضجّه‌های زن‌های زنجیر به دست
شده شهروند نمونه توی شهری تو قفس
آخه سخته خیلی درد بدون دون بودن
مادرش کجاست ببینه که روحش رو ربودن

سمبل قداست و دین و ایمان و هر چه هست
یقه بسته از رو شمشیر واسهٔ باده‌پرست
آره سخته خیلی درد بدون دون بودن
به چه قیمتی ولی نوک مرغ‌ها رو بریده‌ن

گربه بی‌گناه، توله بی‌پناه
تنهای تنها، مردن سر راه

جاده خاکیه، مونده رد پا
جاده خالیه، مونده رد ما


بندرعباس

بندرعباس
تبعیدگاه مخالفین اکثر
خشم خورشید به دریا
دو حفره به چشمان یک زن

بندرعباس
مأمنگاه مهاجرین اکبر
سقف امید به سرها
دو لقمه به دهان یک مرد

بندرعباس
زیر تایرهای پیر پر پرز
تکه کوهی که کندند
هر روز اگر بود

بندرعباس
سوختگی عکس‌های قدیمی
صدای گردیدن بشکه
از لبه به گوش کرها

بندرعباس
پستانی خشکیده پر شیر
سوخت و سوخت ریخته
به باک رهگذر شب


رنگین‌کمۆن (گویش بندرعباسی)

خواشَ‍ ‍ه(خوش بود) دِلُم که مُم(مادر) مَه(دارم)
خواشَ‍ ‍ه() دِلُم که بَپ(پدر) هَه(هست)
که کاکا(برادر) هَه ۆ دادا(خواهر)
شادَه(شاد بود) حالِ دلْ او(آن) وَه(وقت)

شُوُم(شبم) دراز، روزُم تار
رحم ای‍ ‍نینی(ندارد) روزِگار
چَلی(فرو ریخت) دوش(دیروز) رو هر چی صبا ر(صباح / فردا بود)
هر چی عمرَ ه(عمر بود) رَه(رفت) وَ(به) زیرِ بار(بار و آوار)

زودَه(زود بود) چِکَه(چقدر) که مُم) رَه(
زودَه چِکَه() که بَپ() رَه
به کا(کاکا / برادر) بِگَه(بگو) تۆ دادا
کولَه‌بارِ غم اُم‍ ‍هَه(دارم)

وَ کا(به کجا) رَه( او روز‍ۆنِ(آن روزهای) جۆن(زیبا، خوب)
سر مَ‍ ‍گِه(می‌گرفتم) وا آسَمۆن(به آسمان)
چِمَک مَ‍ ‍کِردَه(رقص می‌کردم) ۆ شِیْر(شعر) مَ‍ ‍خۆنْد(می‌خواندم)
تا بادُم ای‍ ‍زَه(بادم زد، مرا باد زد)، بَن(بند) اُمْ‍ ‍بُرُنْد(بریدم)

ول ۆ تِلَ‍ ‍م(ول و وارم)  نَ(در) خیابۆن
پُهْتُم ای‍ ‍زَدی(کهنه و فرسوده شده‌ام) اَ(از) زمۆن
سر ای‍ ‍گِتی(گرفته) سیلِ بارۆن
بِی چه(برای چه) نِ‍ ‍تای(نمی‌آیی) ای رنگین‌کمۆن


شرر شعر تو

گیسوان فراوان تو آشفته
رخسار گلسار تو اشکفته
دستانت سبز و رگ‌هایت آبی
ساری و سوزان و افروخته

تو به ترنم به تن تراویده
شبانه شرر شعرت شاریده
طاعتی کن به کلام مؤمنت
دل به دام کافر و بی‌دین مده


نیمای ناکام

ترانه‌ای گاه و بی‌گاه روی تکرار
سیل ویرانگری پشت سد افکار
گذر تند و بی تب و تاب هر شب
در اتاق سوت و کور و تیره و تار

همه این‌ها تشکیل زندان زمین داد
و فریاد

دریایی آبی دور درهای حیات
گدایی، گدای رهایی و نجات
روزی درمانده دل و قایق زد به آب
به عشق زندگی یا رمیدن ز ممات

همه این‌ها تشکیل جزیرۀ جان داد
چه آزاد!

مردی جنوبی در بطری‌های خالی
پی دیروز و امروز، آن همه سالی
که پر از درد از دیدگانش گذر کرد
کاوید، جویید، نوشید، آه چه ابتهالی

همه این‌ها تشکیل نیمایی ناکام داد
ای آحاد


در کودکی

کودکی
در کودکی
نبود غمی
نه، حتا کمی!
چه آغوش محکمی

از مادرم
و پدرم
برادرم
خواهرم
دوستان همدمم
همدمم

گذشت اما من
گم شدم
در هر قدم
در آن همه دمم
با خودم
خودم

خانۀ مورچه
در آن باغچه
زیر آن آسمان
کنار آن درخت
آب گرفته بود
راه گرفته بود

خانۀ آدمی
دچار همان غمی
همان قدیمی
که روزی کودکی
دیده بود، شد
خندیده بود، شد